چشم ها را باید شست…

چاپ مقاله

یه وقتایی میشه آدم فکر میکنه یه جورایی به بن بست رسیده! از همه چیز و همه کس دل بریده میشه. انگار همه دست به دست دادن برای شکستن دلش! نازک نارنجی میشه و حوصله خودشم نداره! انگار قراره یکی از آسمون بیاد و یه اتفاق خوب رو برامون رقم بزنه! همش منتظر یه چیزی شبیه معجزه هستیم! ذهنمون و وقتمون واسه نداشته ها، نبودنها و حسرتها میگذره! دریغ از یک لحظه فکر کردن به داشته ها! آدمهای عجیبی شدیم! انگار تا چیزی رو از دست ندیم ارزشش برامون معلوم نمیشه! اما چه خوب بود که یاد میگرفتیم قدر داشته هامون رو بدونیم و میفهمیدیم اون کسی که قراره بیاد و بهمون کمک کنه هیچکسی جزء خودمون نیست. به شرطی که نگاهمون رو کمی عوض کنیم…

افشین