از پول تا خدا

چاپ مقاله

روزی مردی به نزد عارفی آمد، عارف پرسید: چه می خواهی؟ مرد گفت: خود خدا. عارف پرسید: خدا چیست؟ گفت: اگر می دانستم که به نزد شما نمی آمدم.

عارف گفت: اگر نمی دانی که چیست پس چرا چیزی را طلب می کنی که نمی دانی چیست؟ چیزی بخواه که بدانی چیست؟ مرد پاسخ داد: حقیقت!

عارف گفت: این هم مثل خداست. چیزی از نزد خودت طلب کن نه از نزد مردمان. چیزی برای خودت بخواه که از فکر و نیاز خودت باشد.

مرد گفت: در این صورت من فقط پول را می شناسم.

عارف پاسخ داد: حالا راست می گویی. بنشین تا راه را نشانت دهم. ببین ای مرد! اینجا که آمده ای خبری از پول نیست و همین پولی را هم که داری از دست می دهی، برو به نزد آدمهای پولدار و با آنان حشر و نشر کن.

مرد گفت: رفته ام ولی همه ی انسانیت آدم را می گیرند.

عارف گفت: بایستی بین پول و انسانیت یکی را انتخاب کنی. مرد گفت: انسانیت را می خواهم. عارف گفت: هرچه پول داری به من بده.

مرد تمام پس اندازش را به عارف داد. عارف گفت: اینک برو و در خانه بنشین تا خدا رزق تو را بدهد.

مرد رفت و چند روز بعد پیش عارف بازگشت و گفت: دست پیش کسی دراز نکردم و هیچ تلاشی هم نکردم و این چند روز خداوند رزق من و خانواده ام را داد.

عارف گفت: حالا به خدا رسیده ای، دیگر رهایش مکن. این پولت را هم بگیر و صدقه بده زیرا حرام است و تو را از خدا دور می کند.

مرد گفت: نمی داستم که به واسطه پول می شود به خدا رسید. فکر می کردم که عمری باید چله نشینی کنم.