چهار شمع

چاپ مقاله

       آن گاه که  زایش راهی نو را از درون خویش احساس کردی پای در راهی خواهی گذارد که پیش تر برای رسیدن به آن بسیار  تلاش نموده ایی . ارد بزرگ

        يكي بود يكي نبود ، چهار شمع به آهستگي مي سوختند و به آرامي صداي گفت و گوی آن ها به گوش مي رسيد . شمع نخست گفت : من صلح و آرامش هستم ، اما هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد . من باور دارم که به زودي مي ميرم . سپس شعلهَ صلح و آرامش کم سو شد تا به کلي خاموش شد .

        شمع دوم گفت : من ايمان هستم . براي بيش تر آدم ها  ديگر در زندگي ضروري نيستم ، پس دليلي ندارد که روشن بمانم . سپس با وزش نسيم ملايمي ، ايمان نيز خاموش گشت .

        شمع سوم با ناراحتي گفت :  من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم . آدم ها من را در حاشيه زندگي خود نهاده اند و اهميت مرا درک نمي کنند . آن ها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند .  طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد .

        ناگهان کودکي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد و گفت : چرا شما خاموش شده ايد ، شما قاعدتا بايد تا آخر روشن بمانيد سپس شروع به گريه کرد . آن گاه شمع چهارم گفت : نگران نباش تا هنگامی که من هستم، ما مي توانيم دیگر شمع ها را دوباره روشن کنيم . مـن امـــيد هستم !

       با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد ، كودک شمع اميد را برداشت و دیگر شمع ها را روشن کرد .

جز ناامیدی و افسردگی هیچ بن بستی در زندگی آدمی نیست . اُرد بزرگ

نور اميد هرگز از زندگي تان خاموش مباد !