کشکول
یکی از شاگردان سقراط وی را پرسید: زچه رو هرگزت اندوهگین ندیدهام ؟ سقراط گفت: از آن رو که چیزی را ...
ادامه مطلبپادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در ...
ادامه مطلبیک انسان شناس به تعدادی از بچه های آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد: او سبدی از میوه را در نزدیکی ...
ادامه مطلبمجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند . وقتی می خواست وارد شود، در ...
ادامه مطلبدر دهه هشتاد در نیویورک باج گیری در ایستگاهها و در داخل قطارها امری روزمره و عادی بود. فرار از ...
ادامه مطلببه پیامبر (صلی الله علیه و آله) خبر دادند که سعدبن معاذ، که در یکی از غزوه ها در رکاب ...
ادامه مطلبملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به ...
ادامه مطلبسالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت. وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به ...
ادامه مطلبموش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست .. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود ...
ادامه مطلبروزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو ...
ادامه مطلب