کشکول
نیکوس کازانتزاکیس نقل می کند که در دوران کودکی، یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی می یابد، درست ...
ادامه مطلبشخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که ...
ادامه مطلبپرنده بر شانه ی انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی ...
ادامه مطلبتا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشهای به انتظار نشست با این نیت که از او ...
ادامه مطلبیه پیرمرد با نوه اش اومده بود خرید، پسرک دائم بهانه می گرفت. پیرمرد می گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزیزم! ...
ادامه مطلبروزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ...
ادامه مطلبسالن فرودگاه به نسبت خلوت بود و به نظر می رسید در این ساعت روز هواپیماها هم خیلی پرواز نمی ...
ادامه مطلبپسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز ...
ادامه مطلبیک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای که روی ...
ادامه مطلبروزي مرد کوري روي پلههاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو ...
ادامه مطلب