قدرت اندیشه

چاپ مقاله

_ پیرمردی تنها دریکی از روستاهای آمریکا زندگی میکرد. او میخواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.. تنها پسرش بود که میتوانست به او کمک کند که او هم در زندان بود.. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
« پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل میشد! من میدانم که اگرتو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میزدی. دوستدار تو پدر ».
طولی نکشید که پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: « پدر، بخاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام ».
ساعت 4 صبح فردا 12 مأمور اف.بی.آی و افسران پلیس محلی، در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه ای به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و میخواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد: « پدر! برو سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که میتوانستم از زندان برایت انجام بدهم ».
نکته :
در دنیا هیچ بن بستی نیست ! یا راهی خواهیم یافت و یا راهی خواهیم ساخت..