عرفان و روانشناسی مولانا در داستان پادشاه و کنیزک
چاپ مقالهمکتب تصوف از آغاز مبتني بر شناخت روان انساني بوده و مهمترين وظيفه و مسئوليت پيران طريقت و مشايخ آنها برخورد با روانهاي بيمار و نامتعادل بوده است و آنان در مقام تزکيه و تصفيه طالبان به درمان روان آنان توجه خاص داشتهاند.
با توجه به نکتهاي که اشاره شد مولاناجلاالدين رومي که عالمي رباني بود و پس از برخورد با شمس تبريزي حلقه ارادت او را به گردن نهاد و به جذبه عشق مراحل سير و سلوک را طي کرد، با شناخت و تسلطي که در زمينه روان داشت در بيشتر قصههاي خود با استفاده از سمبلهاي عرفاني و با معرفي شخصيتهاي داستاني به اين مفهوم پرداخته است که عوام از خواندن آن لذت ميبرند و به هر تقدير نکته يا نکاتي را در مييابند و خواص بيشتر به کنه مطلب پي ميبرند.
هرکسي از ظن خود شد يار من وز درون مـن نجسـت اســرار من
سرّ من از نــاله من دور نيست ليک چشم و گوش را آن نور نيست
يکي از قصههاي جالبي که مولانا نقل کرده و نخستين داستان مثنوي است، ماجراي پادشاه و کنيزک است که چون هميشه مورد عنايت بوده است، ما در اين مطلب با توجه به روانشناسي مولانا به بررسي آن ميپردازيم تا با گوشهاي از نظريات او آشنا شويم.
با لب دمسـاز خود گر جفتـمي همچو ني من گفتنيها گفتمي
بشنويد اين داستان اي دوستان در حقيقت نقد حال ما است آن
شهرياري هنگام سفر در مسير خود کنيزکي زيبا ميبيند و بدو دل ميسپارد و او را ميخرد و به اندرون ميفرستد ولي چون بديدارش ميشتابد کنيزک را مريض و نالان مييابد، همه طبيبان را جمع کرده و با قدرتي که در اختيار دارد معالجه او را ميطلبد که با همه کوشش پزشکان نتيجهاي ندارد. پادشاه دل شکسته و نوميد از طبيبان جسم، دست توسل به دامن حق ميزند و چون به خواب ميرود پيري بدو مژده ميدهد که حکيم حاذقي روز بعد به معالجه کنيزک خواهد آمد. شهريار به استقبال وي ميرود و ماجرا را براي طبيب الهي که روانشناسي داناست ميگويد.
طبيب الهي پس از بررسي همه جوانب امر بيماري رواني کنيزک را دريافته و با او سخن مينشيند و براي گشودن عقده ناراحتي و دشواري رواني وي از شهر و ديار و يار و دلدارش ميپرسد و در حاليکه نبض او را در دست دارد با توجه به جهشهاي نبض او و سوالاتي که در مورد شهرها و اشخاصي که ملاقات کرده دارد، يار و شهرِ يار و شغل دلدار او را پيدا ميکند و در مييابد که کنيزک دل در گرو عشق مردي زرگر دارد. به دستور طبيب الهي نمايندگاني از سوي شاه عازم ديدار زرگر ميشوند و او را به عنوان انجام امور زرگري به بارگاه سلطان ميآورند. شاه از او تجليل و تشکر ميکند و به کار ساخت زينتهاي گرانبها مشغولش ميسازد و کنيزک را هم بدستور طبيب به او ميبخشد. پس از چند ماه ناراحتي کنيزک رفع ميشود و آنگاه طبيب با شربتي که ميسازد و روزانه به خورد زرگر ميدهد روز به روز او را رنجور و مردني ميکند تا آنجا که از چشم کنيزک ميافتد و عشق او پايان ميگيرد و معشوق از ميان ميرود.
عاشقي پيداست از زاري دل نيست بيماري چو بيماري دل
عشق هائي کز پي رنگي بود عشق نبود عاقبت ننگي بود
براي آشنايي با نظريات مولانا بايد نخست سمبلهائي را که در داستان مورد استفاده قرار گرفتهاند معرفي کرد:
1- شهريار : روح
2- همراهان شهريار : عشق
3- کنيزک : دل
4- پزشک الهي : پير طريقت
5- زرگر : نفس
6- پزشکان : عقل
7- دارو : رياضت
با استفاده از اين سمبلهاست که مولانا داستان را گشوده و شاخ و برگي عاشقانه بدان بخشيدهاست و براساس همين سمبلهاست که ميتوان داستان پادشاه و کنيزک را به اين ترتيب خلاصه کرد که:
” روح ” همراه با ” عشق ” از عالم وحدت به کثرت رو ميکند تا ” دل ” را به سوي خود بکشاند. ” دل” که از يک سو به عالم وحدت يا ” روح ” توجه دارد و از سوئي متوجه کثرت يا ” نفس ” است، سرگردان مانده. ” روح ” در مقام تسخير ” دل ” است اما ” نفس ” با دام هواي خويش، ” دل ” را اسير و در بند نموده و بخاطر محروميت از ارضاي خواستهاي نفساني بيمارش کردهاست، ” عقل ” براي معالجه ” دل ” به ميدان ميآيد اما او را توان معالجه ” دل ” نيست که ” دل ” نياز به درمان رواني دارد. ” روح ” از سر ناچاري به حق رو ميکند و به عنايت او پزشک الهي در کسوت ” پير طريقت ” از راه ميرسد تا ” دل ” را از بيداد ” نفس ” برهاند و با شهريار وحدت آشنا سازد.
طبيب معنوي ناراحتي ” دل ” را که نتيجه عدم تعادل رواني است در مييابد و چون ميداند که پريشاني روان برتن تأثير ميگذارد، به درمانش مينشيند، به رنگ چهره و نبض و ديگر علائم جسمي توجه ميکند و در مييابد که او بيمار و گرفتار هواي ” نفس ” است، او را به خلوت ميبرد و با او به گفتگو ميپردازد. در حاليکه نبضش را در دست دارد از ماجراي زندگيش ميپرسد، از يار و ديار و شهرهائي که ديده و کساني را که معاشرش بودهاند پرسش ميکند و از جهشهاي نبض او به مقصد نزديک ميشود تا از گرفتاري نفساني او آگاه شود. ” پير طريقت ” همراه با ” دل ” ، از شهرهاي مختلف ميگذرد و به آرامي او را وادار ميکند تا نام همه کساني را ملاقات کرده باز گويد و سرانجام از جهش نبض او شهر خاص را پيدا ميکند، از مردمان ان شهر و دوستان و همنشينانش در آن ديار سوال ميکند و در مييابد که ” دل ” شيفته جلوه ” نفس ” است و دلدار او مقيم سمرقند است.
” پير طريقت “، ” دل ” را مژده ميدهد که به وصال دلدارش خواهد رساند. پس به ديدار ” روح ” ميرود و ماجرا را باز ميگويد و مظهر ” نفس ” را از سمرقند فرا ميخواند و در جوار ” دل ” به کارش وا ميدارد و ” نفس ” و ” دل ” را همنشين ميکند. به اين ترتيب عقده ” دل ” گشوده ميشود و ناراحتي رواني او پس از چند ماه به پايان ميرسد و هنگام بازسازي ” دل ” فرا ميرسد. ” پير طريقت ” به کمک مجاهده و رياضت به تدريج ” نفس ” را ضعيف و رنجور ميکند و ” دل ” را که فريفته جلوه و توانائيهاي ” نفس ” بوده از او دلسرد ميسازد و از ابتدا ” نفس ” آزاد ميکند . ” دل ” که آزادي خودرا باز يافته با توجهي که ” روح ” بدو دارد از نردبان ” عشق ” بالا ميرود و به وحدت ميپيوندد.
عشق آن زنـده گزين کو باقي است وز شـراب جـان فزايت باقي است
زآن که عشق مردگان پاينده نيست چون که مرده سوي ما آينده نيست
ولي از ديدگاه روانشناسي مولانا، مشخص ميشود که کنيزک اسير مرد زرگر و به تعبيري ديگر در بند نفس و تمايلات آن بوده و نياز به درمان رواني داشته که پزشکان جسم از معالجه او عاجز بودهاند. پزشک الهي يا پير طريقت چون روانکاوي مطلع ناراحتيهاي جسمي کنيزک را نتيجه عدم تعادل رواني تشخيص ميدهد و به شيوه روانپزشکان دانشمند و مجرب کنوني از طريق روانتني (psychosomatics) به درمانش مينشيند. نبض و ديگر علائم را آزمايش ميکند و علت بيماري را که هواي نفساني است ميفهمد. کنيزک را به خلوت ميبرد و با روانکاوي زيرکانه از زندگي و سفر و يار و ديارش سوال ميکند و در حالي که نبضش را در دست دارد از او ميخواهد نام شهرها و اشخاصي را که ديده بيان کند و به تدريج از جهشهاي نبض او به مقصد نزديک ميشود تا شهر خاص و مورد نظر کنيزک و مرد زرگري را که دلدار او بوده ميشناسد.
مولانا با آشنائي که به عالم روانشناسي داشته به گونهاي اين صحنه را ترسيم کرده که با عمل امروزي روانشناسان همآهنگ است. روانپزشک حاذق چون علت اضطراب و افسردگي کنيزک را درمييابد، به صورتي که اينک روانشناسان روان درماني مينامند مشکل او را به تدريج و به مرور زمان حل ميکند و کنيزک تعادل رواني خود را باز مييابد.
در حاشيه اين داستان مولانا مثالهائي نقل ميکند که در خور توجه است و بخصوص در زمينه مشکل بودن مداواي رواني اشارهاي بس زيبا دارد و ميافزايد که براي بيرون آوردن خاري که در پاي رفته بايد پاي خاردار را بر زانوي ديگر گذاشت و به کمک سر سوزن خار را به آرامي جستجو کرد که اين عمل کاري است سخت و يافتن و بيرون آوردن خار در پاي رفته دشوار است و اگر هر نادان بي اطلاعي ميتوانست خار از دلها بيرون آورد در روي زمين غمزدهاي نبود. اين داستان خود يک نظريه قابل توجه روانشناسي است و اشارهاي صريح دارد که براي حل مشکلات رواني بايد با صبر و حوصله به کار روان درماني پرداخت، مشکل را شناخت و نقطه اصلي را پيدا کرد و با آرامش آنهم به کمک طبيب حاذق خار را بيرون کشيد و مريض رواني را نجات داد.
در تکميل اين نظريه مولانا از يک مثال ساده و پيش پا افتاده استفاده ميکند که اگر خاري زير دم خري بگذارد، خر که راه دفع خار را نميداند به تکاپو برميخيزد و براي دفع سوزش برميجهد و به اصطلاح جفتک مياندازد که بسا موجب ضرب و جرح اطرافيان خود ميشود بي آنکه توجه داشته باشد که راه دفع خار لگد پراني نيست و اين عمل وسيله آزار او و فرو رفتن بيشتر خار خواهد شد و تنها راه حل پيدا شدن طبيبي آگاه است که خار را از ميان بردارد و او را نجات بخشد و آسوده کند. اين نخستين قدم در کار روان درماني است که اطرافيان يک مريض که تعادل روانيش از دست رفته نبايد موجبات تحريک و ناراحتي او را فراهم کنند و عواملي پيش آورند که او از سر عصبانيت ندانسته و نخواسته به نامتعادل شدن بيشتر روان خود کمک کند. بايد در پي روانشناسي که حاذق و صادق باشد برآيند که با شناخت دشواري رواني او را ياري دهند تا تعادل خويش را بازيابد.
در مورد داستان پادشاه و کنيزک علاوه بر تعبيرات عرفاني و نظريات روانپزشکي، نکات معنوي ديگري هم مورد نظر مولانا بوده است که فهرستوار بدانها اشاره ميشود:
1- پادشاه بي مدد پير طريقت نميتوانست در دل کنيزک اثري داشته باشد که اشاره مولانا به نفس پير و راهنما است.
2- طبيبان جسم با همه کوششي که کردند چون از مسائل معنوي آگاهي نداشتند و به مبدأ و عنايت حق توجه نکردند توفيفي در معالجه بيمار خود بدست نياوردند.
3- چون انسان از همه عوامل مادي مأيوس شود و رو به سوي حق کند عنايت او متوجهش ميشود، به شرط آنکه استغاثه او با خلوص نيت همراه باشد، به گونهاي که شهريار از حق استمداد طلبيد و ياري شد.
4- روياي انسانهاي وارسته و دلشکسته که متوجه حق باشند به حقيقت نزديک است و وعده آمدن طبيب الهي و يا پير طريقتي که از گرد راه رسيد مويد اين واقعيت است و نمودار تأثير قوه خيال و حکومت آن بر وجود انسان.
5- ادب کردن به مردان حق، که ديدار آنها مشکلگشاي مسائل لاينحل است به شرط آنکه طالب، صورت مراد دلخواه خود را در سيماي او ببيند به گونهاي که شهريار عمل کرد.
6- تجليل از عشق که روح انسان را متعالي ميکند و به دنياي بي انتهاي معنويت پرواز ميدهد. بديهي است مولانا سخن از عشق حقيقي دارد نه هواي نفس، عشقي که اصطرلاب اسرار خداست و تعبير آن در لفظ نميگنجد و او در عين حال اشاره به عشقهاي آلوده به هوس نظير عشق کنيزک به مرد زرگر دارد که با رنجوري و بيماري او زوال پذيرفت.
7- طمع در مال دنيا داشتن و فريفته زر و زور شدن که سرانجامش زندگي زرگر بود که در طلب مال و منال شهر و ديار خويش را رها کرد و تن به مرگي بيسرانجام داد.