چاپ مقاله

دختر 25 سال از خانواده ای مذهبی و از نظر اقتصادی متوسط ساکن تهراننزدیک به دو سال است با پسر 27 ساله از خانواده ای تقریبا مذهبی که از نظر مالی پایین تر از خانواده دختر هستند و ساکن ساری نامزد کرده است.
هر دو فوق لیسانس دانشگاه دولتی هستند و رشته ی مدیریت برنامه ریزی خوانده اند. از دانشگاه نیز باهم آشنا شده اند.
پسر تا یک سال پیش در شرکتی مشغول به کار بوده با درآمد مکفی و برای شروع زندگی و تهیه ی مسکن وام های مختلفی گرفته اما سه ماه پیش به دلیل تعدیل نیرو در شرکت از شرکت اخراج می شود و در حال حاضر وضعیت مالی نا به سامانی دارد و خانواده ی خودش نمی توانند او را حمایت کنند در حال حاضر به دنبال کار جدیدی است اما هنوز موفق به پیدا کردن کار نشده با توجه به اینکه سربازی نرفته و کارت معافیت هم ندارد پیدا کردن کار جدید به گفته ی خانم بسیار سخت و نشدنی است.
خانم به مشاوره آمد با این عنوان که فکر می کند نامزدش به او دیگر علاقه ندارد و رابطه شان شروع نشده سرد و خشک شده. او با اظهار اینکه شرایط نامزدش(عقد کرده هستند اما اصرار داشت به جای همسرم از کلمه ی نامزد استفاده کند) را درک می کند. بی کاری بی پولی و اینکه کسی نیست که بتواند حامی اش شود و توقعاتی که دیگران از او به عنوان یک مرد دارند با توجه به همه ی اینها می گفت من فقط یک توقع از او دارم که با من خوب برخورد کند. او می گفت: طوری با من حرف میزند که انگار من خودم را تحمیل زندگیش کردم به عنوان مثال می گوید: نامزدی ما یک اشتباه بود کاش هیچ وقت باهم آشنا نشده بودیم. و هر از چندگاهی می گوید: انگار قسمت نیست ما بهم برسیم پس بهتر است با قسمت نجنگیم و تسلیم شویم. می گفت در برابر این حرفها یا سکوت می کنم و یا سعی می کنم حرفهای دلگرم کننده بزنم از خاطرات خوبمان تعریف کنم و از اینکه می شود از صفر شروع کرد. می گفت حتی حاضر شدم با او به شهرستان بروم دور از خانواده و در شهری غریب زندگیمان را شروع کنیم تنها به دلیل اینکه او می گفت آنجا خرج و هزینه کمتر از تهران است. اما او فقط چند روزی خوب است و بعد چند ماه دوباره بهم میریزد و به زمان و زمین فحش میدهد و همه را مقصر بدبختی هایش می داند. می گفت قبلا به من بد و بیراه نمی گفت خشک و سرد حرف می زد اما به تازگی به اوهم توهین می کند اما باز او سکوت می کند و همه ی این ها را پای عصبانیت هایش می گذارد.
دختر می گفت: همه ی این شرایط رو با عنوان اینکه بالخره زود گذر است و مهم این است که ما بهم علاقه داریم تحمل می کرد اما به تازگی احساس می کند دیگر علاقه ای در کار نیست حتی فکر می کند امکان دارد پای زن دیگری در بین باشد.
گفت یکبار خودش گفت که یکی از دوستانش پیردختر پولداری رو بهم معرفی کرده که قصد ازدواج داره یه پسری می خواد با شرایط من و تیپ و قیافه ی من. منم یه ماه جدی به این قضیه فکر کردم و منصرف شدم من آدم یه همچین کاری نیستم.
علاوه بر این تلفن هایی هم به او می شود که جلوی من رد تماس می کنه یا به بهانه ای از من دور می شود و حرف میزند. یکبارهم تصادفا در رستوران گوشیش روی میز بود و زنگ خورد چشمم به صفحه ی تلفنش افتاد اسم دختر داییش بود اما جلوی من دوباری جواب داد و گفت آنتن ندارم صدات رو ندارم بعدا زنگ بزن. اما بعد از سه چهار بار زنگ بلند شد و بیرون رفت تا حرف بزند بعد هم گفت که می گه گردن مادرش شکست و وقتی گفتم: خب چرا به تو زنگ زده؟ بحث را عوض کرد.
می گوید خودش بارها حرف جدایی را زده اما همیشه من مانع شدم اما من دیگر خسته شدم از کم محلی ها و این رفتارش حالا که من حرف از جدایی زدم حرف هایش را پس گرفته و اصرار به ادامه دارد. اما من در حال حاضر به علاقه اش نسبت به خودم شک دارم تا حالا هم به خودش مستقیم این مسئله را ابراز نکرده ام و از طرفی از ته دل نیز مایل به جدایی هم نیستم
مسئله ی بعدی که این خانم مطرح داشت این بود که با توجه به اینکه من کار می کنم آیا درست است که به نامزدم کمک مالی کنم؟ و اگر این کار باید به چه نحوی انجام شود که غرورش لطمه نخورد و فکر نکند که به او ترحم می کنم و یا ازطرف دیگر این کار را وظیفه ی من نداند و در آینده از وظایف اصلی خود شانه خالی کند.
این مطالب در سه جلسه اولیه مطرح شد و من در این سه جلسه از روش راجرزی استفاده کردم. اکنون چه شیوه ای را شما برای ادامه کار پیشنهاد میدهید و از طرف دیگر آیا لزومی به حضور طرف مقابل در جلسه هست؟ البته توجه داشته باشید که پسر به گفته ی خانم تمایل چندانی به حضور ندارد و اگر بیاید بالاجبار خواهد آمد.
باتشکر