مجموعه «از خود تا خود» – قسمت هشتم – (بازگشت وجودی)

چاپ مقاله

قسمت قبل (بازگشت وجودی)

آن کس که به تن کشی دست می زند از درد خود کشی است، یعنی کسی است که تا مراحل و ابعادی از بیزاری و نفی «عادت» ها رسیده است و ابعادی از پوچی آداب کهن در ورای «عادت» به او چشانده شده است و این خماری و درد ناشی از آن، او را بی تاب کرده است و بدین جهت تن کشی را می گزیند تا شاهد کشتن «خود» نباشد.

این خودکشی ها را می توانیم به تهوع و استفراغ نیز شبیه بدانیم. یعنی استفراغ و بالا آوردن آنچه را که بدون خواست و اراده و شناخت من، در سرزمین بیگانه ی تاریخ، جامعه، فرهنگ، مذهب و ……. به خورد من داده است و از آنجایی که این غذاها، غذاهای مناسبی برای «معده» من نبوده است و قابل هضم نیست، از طریق استفراغ آنها را بالا می آورم. با هر تهوع و استفراغی یکی از حفره های وجودی تخلیه می گردد. و قدری سبک تر شده و به «بودن» و خویشتن خویش قدری نزدیکتر و آشناتر می شویم.

حالت تهوع مقدم بر استفراغ است. تا کسی حال تهوع به او دست ندهد، استفراغ برایش ممکن نیست، مگر با تنقیه. حالت تهوع همان حالت بیزاری به «عادت»ها و آگاهی بر صعب الهضم بودن غذاهای بلعیده شده است. و تنقیه و استفراغ مصنوعی دیگر خودکشی نیست. چون هدف از خودکشی، خود را بدست خویش کشتن و حاضر و ناظر این کشتن بودن و درد آن را لحظه به لحظه چشیدن و حس کردن است. آدمی که استفراغ می کند بایستی ناظر بر استفراغ خویش باشد و بالا آورده ها و تعفن های درونش را نظاره کند. در این مسیر بایستی از هر نوع قرص ضد استفراغ پرهیز کرد. با یک استفراغ اخلاق را بالا می آوریم. با استفراغی دیگر فرهنگ و با دیگری جامعه را و با دیگری ایمان ها را و با دیگری زمان را ……….. و بالاخره آخرین «من» را همانگونه که بتدریج در طول تاریخ بلعیده ام، حال بالایش می آورم.

و با این خودکشی آخر، در مرکز «من» انسانی و نخستین خویش قرار می گیریم. بر تارک هستی خویش و برای اولین بار در خویشتن وجودی خویش مستقر می گردیم و حضور می یابیم. و آنگاه در ورای پرده های تزویر و بیگانگی، ارزش های حقیقی و وجودی انسانی، چهره خویش را می نمایانند، اعم از اخلاق، فرهنگ، ایمان، خدا و …

این تولدی است دیگر، میلاد دوم. نه: میلاد اول.

فقط از طریق این خودکشی ها و استفراغ های ممتد و مستمر است که قادر خواهیم بود که سد «اعتیاد»های مزمن تاریخی و پرده «زمان» را بدریم. واین عمل تا ابدیت ادامه خواهد یافت. و با هر خودکشی، هر بارمتولد می شویم. و جانی تازه و «بودن» نوینی را آغاز می کنیم. و هر بار که نشئگی و فراموشی یعنی پیری به سراغمان آمد باز خودکشی می کنیم و قبل از اینکه «اعتیاد» و زمان ما را در خواب فراموشی بمیراند، ما خود با کشتن خود، خود را از نو متولد می کنیم.

و این چنین است که همواره بر «بودن» خویش حضورمان را حفظ می کنیم. و همه چیز را و کل جهان را مستقیماً و خارج از چنگال مرگ آور «عادت»ها درک می کنیم و می فهمیم.

و این چنین است که با هر خودکشی و با هر تولدی قدمی به «بودن» که در آن سوی مرزهای ابدیت قرار دارد نزدیک می شویم. یعنی ابدیت را در «حال» و حال را در ابدیت در می یابیم. و این انطباق همانا صفر کردن زمان است. یعنی آن «حال» فرّار و گریز پای را بالاخره به چنگ می آوریم. و در خواهیم یافت که آن «حال»، مرز بین گذشته و آینده نیست، بلکه مرز بین است «بودن» و «نبودن» است.

این چنین است که با خرد کردن زمان، با ساتوریزه کردن زمان از آن عبور می کنیم. از طریق این بازگشت وجودی به سرزمین بکر خویشتن دست می یابیم و بیماری از خود بیگانگی بدین گونه بتدریج نابود می گردد.

 ادامه دارد …