لباس زیبایی

چاپ مقاله

صبح بود. آغازي براي طلوع خورشيد و صداي امواج ساحل، آهنگ خوشي داشت. درست همان جا بود كه “زشتي” و “زيبايي” يكديگر را ديدند و تصميم گرفتند تن به آب دريا بسپارند. “زيبايي” سرمست از لذت آب تني، با دريا عشق بازي مي كرد، اما “زشتي” زياد در آب نماند، خيالي در سر داشت، پس به ساحل برگشت. لباس “زيبايي” را بر تن كرد و رفت. از اتفاق پيش آمده، بسيار شاد بود.
كمي ديرتر، آن هنگام كه خورشيد، اقتدارش را به نمايش مي گذاشت، “زيبايي” از دريا دل كند و به ساحل آمد. چون لباسش را نديد دلتنگ شد. از برهنه بودن شرم داشت. ناگزير هر چند كه نمي خواست، لباس زشتي را بر تن كرد و به راه افتاد.
از آن روز به بعد، بيشتر انسان ها، اين دو را با هم اشتباه مي گيرند. اما بودند و هستند انسانهايي كه صورت “زيبايي” را ديده اند و با اين كه لباس “زشتي” را بر تن داشت، او را شناختند و با صورت “زشتي” كه لباس “زيبايي” را پوشيده، اشتباه نگرفتند.

جبران خلیل جبران