فقط خدا میداند.

چاپ مقاله

آورده اند که : کشاورز پیری بود که فقط یک اسب داشت، روزی اسب او از مزرعه گریخت و تا شب بازنگشت، وقتی همسایه ها  متوجه شدند گفتند: حیف شد، چه بد شانسی!

کشاورز گفت: شاید…

چند روز بعد اسب کشاورز با دو اسب دیگر به مزرعه بازگشت، این بار همسایه ها گقتند: چه خوش اقبالی آوردی!

و  کشاورز گفت: شاید…

مدتی بعد  پسر کشاورز حین اسب سواری از اسب  به زمین افتاد و پایش شکست، همسایه ها گفتند: چه بد اقبالی!

کشاورز گفت : شاید…

مدتی نگذشته بود که  ماموران پادشاه برای  به سربازی بردن پسران جوان به روستا آمدند، اما چون پسر کشاورز پایش شکسته بود او را با خود نبردند، این بار نیز همسایه ها جمع شدند و گفتنند، چه خوش شانسی!

و کشاورز فقط گفت: شاید…

زندگی با اتفاقات به ظاهر خوب یا بدش در جریان است و چه کسی جز خداوند به خوب یا بد بودن اتفاقات آگاه است… از خدا میخواهم که بهترین ها را برایمان رقم بزند.

شاد باشید