روش پدیدارشناختی
چاپ مقالهروش پدیدارشناختی
شیوه پدیدارشناختی توسط ادموند هوسرل (۱۹۳۸-۱۸۵۹) فیلسوف آلمانی رواج پیدا کرد. به دنبال افکار فیلسوف فرانسوی رنه دکارت (۱۹۶۰-۱۵۹۶)، هوسرل نقطه نظر افراطی در تردید را اتخاذ کرد و معتقد بود همه انچه می توانیم بدانیم چیزی است که تجربه می کنیم “شهود درونی ” که از تجربه آگاهانه ما به طور مستقیم به ما می رسد. به عبارت دیگر، برای شناخت خودمان و جهان مان، باید توجه مان را به تجربیات زنده و اگاهانه معطوف کنیم. برای انجام این کار هوسرل مجموعه ای از روشها را احیاء کرد که با پدیدار شناختی اغاز می شود که اسپینلی در همراهی با “ایهد” سه مرحله به هم وابسته را توصیف می کند.
سه مرحله دید پدیدارشناختی
در پرانتز گذاشتن
اولین گام “در پرانتز گذاشتن ” نام دارد که بر اساس آن تعصبات اولیه خویش را کنار می نهیم تا انتظارات و مفروضات مان را معلق نگه داریم. بدین صورت ما بر تجربیات اولیه خویش می توانیم متمرکز شویم. به طور خاصی، هوسرل از ما می خواهد تا دیدگاه طبیعی خود را کنار گذاریم؛ دیدگاهی که بر اساس آن اشیا در جهان بیرونی به طور واقعی در زمان و مکان حاضرند. در عوض لازم است تا بر تجربیات محض و فوری خویش تمرکز کنیم. لازم است توضیح دهیم که هوسرل نمی گوید که مفروضات خود را انکار کنید یا نادیده بگیرید. بلکه معتقد است که انها را طبقه بندی کنید و حفظ کنید تا بشود ممکنات دیگری را نیز توجه نمود و از این طریق به درک عمیقی از نحوه تجربه کردن عمیق مان آگاه شویم.
قانون توصیف
طبق نظریه اسپینل (۱۹۸۹) مرحله دوم در روش پدیدار شناختی، قانون توصیف است، ماهیت امری توصیفی و نه توضیحی است. در این مرحله به جای اینکه به توضیحات، نظریات و فرضیات مسایل تجربه شده بپردازیم در تجربیات زنده خود همانگونه که واقعا هست می مانیم.
قانون افقی سازی
در مرحله سوم “قانون افقی سازی” وجود دارد که بر اساس آن هر نوع ارزش گذاری و نگاه سلسله مراتبی به کاند گذاشته شده و همه مسایل در یک مرتبه از اهمیت تلقی می گردند.
آنچه که از روش پدیدار شناختی به دست می آید و همه فلاسفه وجودی قرن به ” مثل سارتر، مرلوپونتی و هایدگر( که پیرو هوسرل بود) معتقدند آنست که برای در گ وجود انسان، نیاز داریم که فرضیه های انتزاعی و فرایندهای تحلیلی و نظریه های فلسفی را به کنار گذاشته و به جای ان بر وجود انسان همانطور که واقعا هست تمرکز خانه علاوه، این فیلسوفان معمولا به عنوان “پدیدار شناسان وجودی” شناخته می شورانه” تفاوت های مهمی بین دیدگاه فیلسوفان وجودی و فیلسوفان پدیدار شناس وجود دارد.
اول اینکه فیلسوفان وجودی این عقیده که از طریق تقلیل های گوناگون می توان به ایگو استعلا یافته و کاملا آگاه دست یافت را رد کردهاند. بلکه به اعتقاد ایشان، وجود انسانی به طور بنیادی و حل نشدنی در جهان خود فرو میرود. دوم اینکه فیلسوفان وجودی که از نظریات هوسرل که بر شناخت و ذهن خودآگاه تاکید می کند فراتر رفته اند و بر واقعیت های عینی و عملی و ظاهری در جهان تکیه می کنند. فیلسوفان وجودی سعی کرده اند تا نظری درباره طبیعت عینی و ملموس وجود انسان ارائه دهند.
بخصوصی، سعی کرده اند بعضی از ویژگیهای کلی و اجتناب ناپذیر شرایط انسانی که وجود خاصی انسان در آن قرار دارد را توصیف کنند (هایدگر برای اشاره به ویژگیهای کلی انسان از واژه “هستی شناسی” بهره میجوید و از واژه انتیک برای اشاره به فعالیت هر یک از وجودهای انسانی خاضس استفاده می کند). فیلسوفان و جودی متعدد بر تفاوتهای وجودی انسان تاکید دارند(گاهی در مقابل هم) اما شباهتهای زیادی بین طیفهای وجودی هست که در بخش بعدی توضیح داده می شود.
