حکایت راهب و زن

چاپ مقاله

دو راهب سر راه صومعه، کنار رودخانه به زن بسیار زیبایی برخوردند. او هم می خواست از رودخانه عبور کند. اما آب بیش از اندازه عمیق بود. یکی از راهب ها زن را بر پشت خود گذاشت و او را از رودخانه عبور داد.
راهب دوم به شدت ناراحت بود. احساس کرد که عمل زشتی صورت گرفته است. مدت دو ساعت دوست خود را به خاطر زیر پا گذاشتن شوونات کلیسا سرزنش کرد: « آیا فراموش کرده ای که راهب هستی؟ چگونه توانستی زنی را لمس کنی؟ از همه مهم تر چگونه توانستی او را از رودخانه عبور دهی؟ مردم چه می گویند؟ آیا با این کارت شیرازه دین ما را به خطر نینداختی؟» راهبی که مورد نکوهش قرار گرفته بود با شکیبایی به سخنان دوستش گوش داد اما حرفهای او تمام نشدنی نبود. سرانجام با عصبانیت گفت:« برادر من آن زن را در ساحل رها کردم؛ آیا تو هنوز او را بر دوش خود حمل می کنی؟»
سلطان دوست