بیرون از شهر شیشه ای پندارها
چاپ مقالهآورده اند که شخصی به جامعه ای از بیرون ماندگان اندر آمد و اظهار علاقمندی کرد که به آن ها بپیوندد. گفتند:
– ” مشکل است و تو را تاب و طاقت آن نخواهد بود. ” پاسخ داد:
– ” مگر نه این است که باید دلقی داشت کآتش بر آن توان زد؟ ” همان جواب تکرار شد. اصرار کرد، تا آن که شغلش را پرسیدند. گفت:
– “پزشک و استاد دانشگاه. ” گفتند:
– فردا اول صبح بر درب ورودی محل کارت می روی و هنگام آمدن دانشجویان می زنی و می رقصی و این کار را یک هفته ادامه می دهی.” گفت:
– ” اگر چنان کنم که همه مرا دیوانه خواهند پنداشت! ” گفتند:
– ” هرکس را هوس جامعه ما باشد باید چنان نماید، که شرط اول همانست. ” به ناچار چنان کرد. هر دانشجویی که استاد را در حال رقصِ می دید ضمن دلسوزی می گفت که بیچاره استاد، از همان روز اول هم که به دانشگاه آمد معلوم بود دیوانه است! یک هفته گذشت و باز به همان جامعه بازگشت. احساس کرد دیگر شخصیتی برایش باقی نمانده است. در تمام شهر به مجنون شهرت یافته بود. گفت:
– ” کردم. آیا می توانم به جامعه شما وارد شوم؟” گفتند:
– ” شرط دیگری نیز باقی است و آن این که باید از فردا غذایت را به طریق گدایی از همسایه هایت تامین کنی. تا یک ماه! ” گفت:
– ” آبرویی در دانشگاه برایم باقی نمانده است و الان می خواهید همسایه ها نیز تحقیرم کنند؟ ” بالاخره چنان کرد و همه چیز را از دست داد! به جامعه فوق بازگشت و ساکت در گوشه ای نشست، دست بر جیب تفکر. بیرون مانده ای سر رسید و پرسید:
– ” کیستی؟ ” گفت:
– ” نامم مسعود است. تازه آنقدر هم مطمئن نیستم! ” پرسید:
– ” از کجا می آیی؟ ” گفت:
– ” از شهر شیشه ای پندار ها، آنجا که برایم فوق دکترا شخصیت آفریده بود، جایی که پزشک بودنم موجب مغرور شدنم گشته بود، …” پرسید:
– ” الان کجایی؟ ” گفت:
– ” هیچ. ناکجا آباد! جایی که پندار شیشه ای وجود ندارد. تنها خودم هستم! دارم خود را با یک گوسفند قیاس می کنم که مغرور نیست و حداقل شیر و گوشتی برای من و امثال من می دهد. به درخت نارون می اندیشم که با مهربانی سایه اش را به من می بخشد. فکر می کنم هنوز هم ارز گوسفند و درخت نشده ام. آلایش ها را شکسته ام. از اینجا، بهتر می توان زرق و برق و ظواهر شهر پندار ها را مشاهده کرد. ” پرسید:
– ” به کجا می روی؟ ” گفت:
– ” شهر عشق! آنجا که درخت و گوسفند شدن حد پایین انسان بودن است. جایی که زندگی در دوست داشتن معنی می یابد. “
برگرفته از کتاب «یک – کوانتوم، عرفان و درمان» نوشته مسعود ناصری