بچه وابسته

چاپ مقاله

خانم سی و سه ساله ای با عنوان اینکه بچه ی به شدت وابسته ای دارد به مشاوره مراجعه کرد.
ظاهر اراسته ای داشت. سعی می کرد با لبخند مسئله اش را توضیح دهد اما اشک در چشمانش و دستهای در هم فرو کرده اش چیز دیگری می گفت.
خانم با این عنوان شروع به صحبت کرد: من پسر هفت ساله ای دارم که به شدت به من وابسته است. همیشه دوست دارد با من باشد. شب موقع خواب هم کنار من می خوابد. خیلی علاقه دارد که به من بچسبد.وقتی به او اجازه نمی دهم دست من را می گیرد می بوسد تا خوابش می برد. خیلی علاقه به سینه های من دارد و بعضی مواقع درخواست می کند که آن را بخورد. وقتی به او اجازه نمی دهم و دعوایش می کنم ادای مکیدن را در می آورد. من به شدت از اینکه پسرم لمسم می کند عصبی می شوم. همسرم هم از اینکه او پیش ما می خوابد ناراحت است. چندباری وقتی که خواب بوده او را به اتاقش بردیم اما از خواب پریده و گریه کنان به اتاق ما آمده.
همیشه هرجایی می روم اضطراب دارد و مدام می پرسد کجا میری؟ کی برمی گردی؟ منم باهات بیام؟ چقد کارت طول می کشه؟ میشه نری؟
تنها جایی که بدون من می ماند خانه مادربزرگ (مادر خانم) و خاله اش هست.
درضمن با پدرش رابطه خوبی ندارد. وقتی پدرش کنار من می شیند به او با دعوا می گوید: بلند شو کنار مامانم نشین و خودش کنار من میشیند یا پدرش وقتی من را لمس می کند به او حمله ور میشود به مامان من دست نزن و خودش من را در آغوش می گیرد.
با صحبت هایی که با خانم کردم این فرضیه در ذهن من ساخته شد که پسر دچار وابستگی ناایمن است از خانم پرسیدم وقتی تنهایش می گذارید و برمیگردید چه رفتاری با شما دارد؟ در جواب گفت که هیچی به استقبالم میاد بغلم می کند و بعد سراغ کاری که انجام میداده میرود. اما جدایی برایش سخت است. در حدی که حاضر نیست کلاسی ثبت نام کند به هوای اینکه از من دور شود.