مجموعه «از خود تا خود» – قسمت دوم – (زمان)

چاپ مقاله

قسمت اول – (زمان)

«بودن» خود از مکررترین تکرارات است و این تکرار وقتی به نهایت خود رسید «تداوم» است. و «بودن» از بس که تکرار می گردد «تداوم» می یابد و «بود» می یابد و بدین طریق «عادت» می شود. و اینگونه است که «بودن» به «بود» خویش «عادت» می کند و «بودن»ش را از خاطر وجودی خویش می برد. و ما «بودنِ» معتاد شده را فقط می توانیم دریابیم. «بودن»ی که دیگر حضور ندارد و قرن هاست که از ما دور شده است.

این تداوم بدون، همان زمان است. و به دلیل این تداوم که «عادت»زاست و فراموشی آور، «بودن» غایب می شود و گذشت زمان که «زمان» نیست جایگزین آن می گردد.

و ما همواره متوجه گذشته هستیم و حتی نشخوار و خاطره گذشته و حتی هولناکترین آن برایمان نوعی لذت خاصی به همراه دارد. و برای همین است که ما همواره در گذشته زیست می کنیم. این است مفهوم «ارتجاع» و خصلت و منشأ اصلی آن. مرتجع کسی است یا جامعه ای است که در جبر زمان و چنگال «اعتیاد» گرفتار است.

آدم مرتجع همانقدر گذشته گراست که آینده پرست است. لیکن در آینده در تعقیب چیست؟ در تعقیب «حال»هایی که در غیبت او به گذشته ملحق شده است. آینده ای که هرگز وجود ندارد. آینده ای که فقط در گذشته وجود می یابد، در جایی که از دسترس خارج است. آینده ای که توسط گذشته و از کانال «بودن» و «حال»ی که هرگز دریافت نمی شود، بلعیده می گردد. و انسان این کانال است. وجود انسانی مدخل و مخرج زمان است.

***

نبایستی در مقابل آیینه نشست، بلکه بایستی از آن عبور کرد و به خود رسید. نبایستی سرگردان آیینه شد، آیینه تصویر گذشته است و آدم را پیر می کند. در مقابل آیینه آدم خسته می شود و در عین خستگی به خودش، یعنی به تصویرش عادت می کند. آیینه حواس آدم را پرت می کند.

نبایستی بگذاریم که آیینه ی زمان پیرمان کند، بایستی از دیوار آیینه ای زمان عبور کنیم، نبایستی اجازه دهیم که زمان از ما عبور کند.

ما قادر نیستیم که از آیینه عبور کنیم. پس تنها یک راه باقی می ماند و آن اینکه به قدری به آیینه نزدیک شویم که خود آیینه شویم و مابین «من» و تصویر من فاصله ای نباشد. یعنی در مرز «بودن» و «زمان»، خویشتن را ملاقات کنیم و حضور به هم رسانیم. ناظر تصویر خویش نباشیم، بلکه خود، تصویر خویش و ناظر خویش در خویشتن باشیم.

***

انسان یا در گذشته زندگی می کند، گذشته ای که مرده است و یا در آینده، آینده ای که هنوز وجود ندارد و در دست نیست. لیکن به محض اینکه این آینده در نزدیکی و دسترس او قرار می گیرد، به شکل مرموزی از دستش در می رود.

گذشته ای که مرده است و آینده ای که در نهایت همان «مرگ» است. انسان در گذشته به اجساد مرده ها و در آینده به مرگ می اندیشد. او در «حال» مطلقا «حضور» ندارد. او همواره با مرده ی خویش حضور به هم می رساند. و به همین دلیل است که انسان در مجموع حیوانی است اندوهگین و متأسف. همواره آه، افسوس، و ای کاش، بر لبانش جاریست. یعنی اینکه همواره دیر است. همیشه نوشدارو بعد از مرگ سهراب، یعنی آنگاه که دیگر به کار نمی آید، می رسد. همیشه همه چیز و هر موضوعی پس از آنکه وجود یافت وجودش برایمان محرز می گردد و نه در حال «وجود».

همواره، «است» بعد از آنکه است، است.

است، برای انسانها وقتی «است»، که «بود»، یعنی دیگر نیست. یعنی انسان موجودی است ذاتا دروغگو. و این دروغگویی ناشی از یک دروغ بزرگی است که مدتها پیش مرتکب شده است. ما بزودی به منشأ این دروغ نخستین خواهیم پرداخت. (منظور از ذاتا دروغگو همین است که می گوید در حال است ولی نیست، بلکه در گذشته است.)