در باره خواسته ها و آرزوهایمان بیشتر فکرکنیم

چاپ مقاله

روزی روزگاری در منطقه دور افتاده، پادشاهی به نام میداس شاه حکومت میکرد میداس بسیار بخشنده بودو هرچیزی که به دست می آورد به صورت منصانه بین مردم تقسیم می کرد بخشنندگی میداس به حدی بود که در قلمرواش هیچ فقیری پیدا نمی شد به همین دلیل خدای سخاوت(باکوس bacchus) به میداس لطف میکند و به او می گوید هر آرزوی را بکند براورده خواهد کردالبته میداس فقط یک بار می تواند آرزو کندودر ضمن پس از براورده شدن دیگر نمی تواندآن را تغیر دهد . میداس از شنیدن این داستان آنقدرخوشحال شده بود که ی درنگ می گوید آرزو می کنم که به هر چیزیکه دس بزن طلا شود بلافاصله پس از بیان این آرزو،باکوس اعلام می کند که آن را براورده ساخته است پس از اعلام این خبر میداس دستش به یک تکه سنگ دارز کرد و در کمال تعجب به طلا تبدیل شد اوابتدا خوشحال بوداز براورده شدن آرزویش چون به هر چیزی که دست میزد به طلا تبدیل می شد اما یکی دو ساعت بعد تازه متوجه شد که به چه دردسر بزرگی افتاده است وقتی می خواهد غذا بخوردغذا به سنگ تبدیل می شود وقتی اب می خواهد بخورد به طلا تبدیل می شود از همه بدتر او می خواهد دخترش را لمس کند به مجسمه طلا تبدیل می شود براورده شدن آرزوهای میداس برخلاف تصور اولیه اش مایه دردسر شده بود از آن زمان به بعد مردم منطقه فهمیدن که درباره آرزو هایا خواسته های خویش بیشتر باید فکر کنند آنها یاد گرفتن که بین خواستن و داشتن تفاوت وجود دارد برخی افراد حریصانه تلاش می کند چیزهای را که می خواهند به دست آورند نه چیزهایی را که واقعا به آنها نیاز دارندو خود را دوچار مشکلاتی مانند مشکلات میداس شاه می کنند