مراجع 30 ساله
چاپ مقالهسلام
مراجع تلفنی بنده آقایی 30ساله هستند که فرزند چهارم خانواده از پنج فرزند هستند.پدر و مادر درقید حیات هستند .این اقا بیان کردند که 12سال است که دچار افسردگی هستند در شهرشان(یکی از شهر های استان خراسان)اخرین باری که به مشاور مراجعه کردند ،مشاور گفتند مشکلشان حل شده و نیازی به مراجعه بعدی نیست.من سابقه افسردگی را پرسیدم ایشان گفتند به دلیل شکست های متعددی است که تاکنون داشتند:شکست تحصیلی(دوم راهنمایی معلم ها به شدت به او سختگیری کردند که از آن به بعد علاقه درسی اش را از دست داده)شکست شغلی (چهار سال مهماندار قطار بودند که از بدترین روزهای عمرش نام می بردند ،من از ایشان خواستم بیشتر توضیح دهند با اکراه شروع کردند به تعریف اینکه مسافرها چه خواسته های نابجایی داشتندو اینکه دایم در سفر بودند و حقوق پایین و….) نام بردند.ایشان صحبت هایی می کردند که من احتمال دادم توهم باشد مثلا اینکه من مراتبی از معرفت را درک کردم در تنهایی و عزلت که کار هر کسی نیست یا چون هیچ کس صحبت های من را درک نمی کند از مردم فاصله گرفتم وقتی خواستم بیشتر توضیح دهند گفتند :دانشجوی رشته معماری بودند که در درس عمومی معارف استادشان خواسته هر کسی 40حدیث بنویسدو بیاورد ایشان به طور اتفاقی کتاب اصول کافی(از منابع اصلی شیعه)به دستشان می رسد و فصلی که می خوانند در مورد مراتب عقل و فرد عاقل بوده که این کتاب را می خوانند واز آن به بعد عزلت و گوشه گیری را دنبال می کنند و اتفاقی از دانشگاه انصراف می دهند وسراغ شغل مهمانداری قطار می روند دائم در سفر بودند و هر 3،4ماه یکبار یکی دو روز به خانواده سر میزدند و برمی گشتند تا اینکه کارشان را رها می کنند والان درشرکت تجهیزات مرغداری شاغل هستند که کارشان طوری است که اگر باشد ممکن است 2تا 10یا 15روز طول بکشد بعد ممکن است تا10روز یا حتی یک ماه بعد کار نداشته باشند،بیشتر در زمان هایی که بیکارند این افکار مذهبی سراغشان می اید واظهار می کردند هیچ انگیزه ای برای لذت بردن ندارند از هیچ چیزی لذت نمی برند که من تلاش کردم اتفاقات خوشایند زندگی رابه یادشان بیاورم اما همه خاطرات خوبشان به 12سال قبل بر میگشت و میگفتند همان مسائل دیگر برایشان لذت بخش نیست . بررسی کردم ایشان نه توهم داشتند و نه هذیان .بنابر اصرار خاله تصمیم به ازدواج گرفتند اما می گفتند چند مشکل وجود دارد که نمی توانم به خانواده ام بگویم یک اینکه همسر من باید حرف های من را متوجه شود و درکم کند چون من در این شهر کسی راندیدم که حرفهایم را متوجه شود و نخندد.دوم اینکه میگفتند به خانم ها کششی ندارند و همه عمرشان از اقایان خوششان می امده و جذب اقایان می شدند اما تاکنون به کسی نگفتند و با هیچ اقایی رابطه نداشتند.من گفتم فعلا تا افسدگیشان حل نشده ازدواج نکنند و… .یک سری سوال های فلسفی هم از بنده می پرسیدند مثلا اول انگیزه هست بعد لذت یا اول لذت بعد انگیزه یا کدام دلیل ان یکی است که من گفتم اینها مثل یک چرخه به دنبال هم هستند انگیزه باعث لذت بردن می شود و برعکس و بعد ایشان سوال بعدی را مطرح می کردند من احساس کردم مرا به چالش می کشند یا چون تاحالا گوش شنوایی نداشتند از من این سوال ها را می پرسند.گفتم تا حالا برای یافتن پاسخ این سوالات چه کرده اید می گفتند انقدر با خودشان فکر می کنند تا به مرحله ای برسند که جواب را خودشان پیدا کنند من گفتم از کتابها کمک بگیرید گفتند اصلا طرف کتاب نمیروند چون یکبار رفتند و روند زندگیشان تغییر کرده گفتم از اهالی این علم کمک بگیرید که میگفتند در شهرشان یک چنین فردی پیدا نکردند و حاضر نبودند از شهرشان خارج شوند گفتم به مشاوره حضوری در شهرشان مراجعه کنند گفتند در شهرشان سراغ همه مشاورها رفتند و به او گفتند مشکل خاصی نداری و مراجعه نکن.
این اقا دائم به بنده می گفتند شما به من انگیزه ای دهید که کمال گراییم را کم کنم من تا به ان مرحله از ایمان نرسم از هیچ چیزی در این دنیا لذت نمی برم ،من چند بار به ایشان گفتم انگیزه را شما خودتان می توانید در خودتان ایجاد کنید ملا کهایتان را سهل الوصول کنین اینقدر ارمانگرا نباشین میگفتن وظیفه مشاور است که انگیزه را در مراجع به وجود بیاورند،من از خودشان که میخاستم بگویند از انگیزه منظورشان چیست چیزی مطرح نمی کردند ،من هم هر پیشنهادی می دادم حاضر به همکاری نبودند یا می گفتند غیرعملی است.
به نظر من این اقا افسردگی و وسواس فکری و کمال گرایی دارند ،در مورد این اقا من چه فنونی را به کار ببرم بهتر است؟یا چگونه ترغیبشان کنم در شهرشان مشاوره حضوری بروند یا در شهرهای دیگر؟