بشقاب زندگی

چاپ مقاله

استاد عزیز و سایر دوستان این داستان با قلم دل نوشته شده است،تا انتها بخوانیدارزش یک بار خواندن را دارد.
آهسته ، آهسته در حال قدم زدن بود که باز همان بو به مشامش رسید. مثل هرروز بو را دنبال کرد و به همان رستوران همیشگی رسید. امروز هم همان غذای مخصوص در بشقابی بلورین پشت ویترین خودنمایی می کرد. دستهایش را به شیشه چسباند تا آن را بهتر ببیند. اتیکتی که از آن آویزان بود قیمت 100 دلار را نشان می داد. دستش را در جیبش فرو کرد و هر چه پول داشت در آورد. همه موجودی اش همان 100 دلار بود.

تمام پولهایش را خرج بیماری لاعلاج مادرزادی اش کرده بود ، اما هیچ نتیجه ای ندیده بود و دکترها به او گفته بودند که چند وقتی بیشتر زنده نخواهد بود.

این روزها بیشتر به زندگی فکر می کرد. با این که 30 سال از عمرش می گذشت احساس می کرد که حتی یک روز هم زندگی نکرده است. چند روزی بی هدف در کوچه ها و خیابان ها قدم می زد و دنبال معنایی برای زندگی می گشت! آن هفتمین روزی بود که از جلوی آن رستوران رد می شد. آن رستوران غذای مخصوصی داشت که او حتی اسمش را هم نمی دانست. با خود گفت شاید زندگی خوردن همین غذای خوشمزه باشد !!!

برای آخرین بار نگاهی به تمام موجودی اش انداخت ، دلش را به دریا زد و به داخل رستوران رفت. با انگشت به آن غذا سفارش داد و یک بشقاب از آن سفارش داد. پشت میز نشسته بود و مدتی به آن غذا که همه دارایی اش بود و قرار بود که تا چند لحظه دیگر تمام شود نگاه می کرد. هنوز قاشقش را در غذا فرو نکرده بود که دو دست کوچک به شیشه چسبیده که سایه بان دو چشم بی حال شده بودند توجهش را جلب کرد. کودک فقیر و گرسنه ای بود که از پشت شیشه به او و غذایش زل زده بود. تا او را دید به فکر خودش افتاد . بی اختیار و بی درنگ به او اشاره کرد که داخل بیاید. چند لحظه نگذشت که کودک جلوی میز حاضر شد و گفت:

– ببخشید آقا با من کاری داشتید؟

مرد جوان لبخندی زد و گفت:

– گرسنه به نظر می رسی ، دوست داری از این غذا بخوری ؟

چشمان کودک از شادی درخشید و دعوت مرد را قبول کرد. کودک در حال خوردن اولین قاشق غذا بود که با دهانی پر گفت:

– خیلی خیلی خوشمزه است . اسمش چیست؟

مرد جوان لبخندی زد و گفت:

– نمی دانم ! شاید « زندگی » باشد !!!!!

کودک شانه هایش را به علامت تعجب و اینکه معنای حرفش را نفهمیده بالا انداخت و دوباره به خوردن غذا مشغول شد. کمی که گرسنگی اش بر طرف شد سرش را بالا آورد تا از آن مرد به خاطر غذا تشکر کند اما چیزی جز یک صورت حساب پرداخت شده ندید.

مرد جوان از رستوران بیرون آمد. حس غریب و خوشایندی تمام وجودش را فرا گرفته بود. او بالاخره “زندگی ” را یافته بود !

او آن روز نابینایی را از خیابان رد ، بار سنگین پیرزنی را به مقصد رساند ، پیرمرد گمشده ای را به خانه اش رساند ، توپ کودکی که بالای درخت گیر کرده بود را برایش پایین آورد ، نفس کشید ! ، پوست درختان را لمس کرد ، گل ها را نوازش کرد ، به صدای پرنده ها گوش داد و همراه با آنها آواز خواند و زندگی کرد ….

خورشید در حال غروب کردن بود ، خواب عجیبی چشمانش را فرا گرفته بود ، روی چمن ها دراز کشید و چند دقیقه ای به آسمان زل زد و آرام آرام چشمهایش را بست ….

در آسمان غوغایی به پا شده بود . فرشته ها پس از مدت ها قرار بود انسانی را ملاقات کنند که طعم “زندگی ” را چشیده است !!!! .