نسبت مدرنيته و جهانيشدن
چاپ مقالهدر پاسخ به اين سؤال كه: آيا جهانيشدن يك مدرنيتهي بزرگ شده Enlargement of Modernity ، مدرنيتهي متأخر Late Modernity و مدرنيتهي جايگزين و يا مدرنيتههاي چندگانه Alternative or Multiple Modernities است ، ديدگاههاي متفاوتي شكل گرفته است. ابتدا بايد ديد كه منظور از مدرنيته چيست تا تمايز و يا رابطهي مفهومي جهانيشدن با آن تحليل شود.
مدرنيته يا دورهي نوسازي، دورهي تغيير «ايدهها» و «ارزشها» تلقي شده است كه پيوند نزديكي با دورهي روشنگري اروپا دارد و به عنوان مجموعهاي از انديشهها، نهادها، تكنولوژيها، اعمال و سياستهاي اروپايي كه منجر به ورود به ساختار جديد اجتماعي و اقتصادي و سياسي شده تعريف گرديده است . در اينكه تاريخ آغاز مدرنيته چه زماني بوده است اتفاق نظر قطعي وجود ندارد و به قول بومنهمين كه وارد بحث تاريخي مدرنيته ميشويم، اصل مفاهيم مدرنيته گرفتار يك ابهام جدي ميشود. تاملينسون، با مراجعه با آراء والرشتاين، آغاز مدرنيته دوره را به ظهور نظام سرمايهداري در مقابل فئوداليته در قرن پانزدهم برگردانده است، كه اين نگاه در تعارض با ارجاع مدرنيته به دورهي روشنگري و پيدايش يكبارهي دموكراسي سياسي و يا رويدادهاي قرن هفدهم مثل جنگ داخلي انگلستان و يا انقلاب فرانسه و آمريكا در قرن هجدهم و يا اساساً انقلاب صنعتي است كه قرن هجدهم را به قرن نوزدهم متصل كرد. به هر صورت، بايد گفت كه مدرنيته جز و مفاهيمي مثل فرهنگ است كه، به قول نيچه ، محدود كردن آن در قالب زمان و حتي جغرافياي خاص موجب بيمعنا شدن مفهوم آن ميشود. به نظر ميرسد مدرنيته، انتزاعي كلّي است از يك تحول در فكر و انديشه و نهادهاي اجتماعي كه منجر به نظام جديدي در زندگي انسان شده است كه البته قطعات و اجزاي اين نظام طي قرن هفدهم تا نوزدهم شكل گرفته و برآيند تجربههاي متعالي پراكنده در جهان است. اين تجربه در فرآيندهاي تكميلي خود در فاصلهي قرن هفدهم تا نوزدهم، به نوعي چسبيده به جغرافياي غرب است.
شايد بتوان گفت بسياري از ديدگاههايي كه به تحليل مدرنيته پرداختهاند، اين دوره را در يك فرآيند توسعهاي مورد مطالعه قرار دادهاند. به عنوان مثال بيرچ دورهي روشنگري اروپا را مبناي مدرنيته فرض كردهاند ولي به وجود آمدن اين دوره را حاصل چهار توسعه ميدانند: 1- جايگريني نسبي ارزشهاي انساني مثل آزادي، برابري، فردگرايي به جاي «دين كليسايي»، 2- ظهور قوت گرفتن نهضت علمي و روشهاي علمي، 3- اعتقاد به عقل و عقلانيت و تأثيرات مدني فرهنگ و تكنولوژي، 4- اعتقاد به «پيشرفت». اين مجموعه اعتقادها و ارزشها در واقع منشأ ظهور نهادها و اشكال مختلف نظامهاي دموكراسي، نهادهاي آموزشي و احزاب و نهضتهاي سياسي و دولت- ملتها در سراسر جهان شد. با روشن شدن اجمالي مفهوم مدرنيته، ميتوان به سؤال ارتباط بين مدرنيته و جهانيشدن پرداخت. آيا جهانيشدن واقعاً معرف ورود به دورهي جديد است و تفاوت ساختاري با دورهي مدرنيته دارد يا خير؟ در اين خصوص ديدگاههاي متفاوتي مطرح شده است كه از آن ميان، نظريهي منوئل كستلز، ارائه ميگردد!
منوئل كستلزتفاوت دورهي مدرنيته و دورهي بعد از آنرا كه جهانيشدن باشد، را در تحول تكنولوژيك ميداند. كستلز در كتاب ارزشمند خود « جامعهي شبكهاي Network Society » بر اين باور تأكيد ميكند كه تحولات ناشي از انقلاب صنعتي كه منجر به دورهي مدرنيته شد با ماهيت انقلاب اطلاعاتي و ارتباطاتي كه منجر به دورهي جهانيشدن شد تفاوت دارد. انقلاب صنعتي طي دو قرن بعد از ظهور خود در سواحل اروپاي غربي با روندي بسيار آهسته به بيشتر نقاط جهان گسترش يافت. اما اين گسترش در بسياري از مناطق جهان شكل سلطهي استعماري داشت. بر خلاف آن،تكنولوژيهاي اطلاعاتي ارتباطات با سرعت برق و در كمتر از دو دهه- در فاصلهي بين نيمهي دههي 1970 تا نيمهي دههي -1990 به سراسر جهان گسترش پيدا كرد. به نظر ميرسد ماهيت اطلاعرساني و اثرگذاري روي مخاطبان در جامعهي شبكهاي جديد با ماهيت اثرگذاري در دورهي توسعهي انقلاب صنعتي و نظام سياسي و اجتماعي مدرن غرب متفاوت است. بر اين اساس، از نظر كستلز تفاوت عمدهي دورهي مدرنيته با دورهي جهانيشدن، سرعت اثرگذاري جهاني و شكل استعماري داشتن نفوذ دولتهاي غرب در جهان دورهي مدرنيته و پسا استعماري شدن روند توسعهي غرب در دورهي جهاني شدن است.