نا اميدي

چاپ مقاله

مراجعه پسر جوان 27 ساله اي است كه به تازگي فوق ليسانس در رشته ي علوم تربيتي گرفته است. فرزند هفتم در بين هشت فرزند خانواده است. در اوايل بيست سالگي پدر خود را از دست مي دهد. مرگ پدر همراه با مشكلات عظيم مالي بوده تا جايي كه مجبور به كوچ به شهر ديگري مي شوند. او مي گويد با تمام مشكلات او تلاش كرده است كه آدم موفقي باشد اما حالا تمام روياهايش را برباد رفته مي بيند. وقتي خود را با دوستان و اطرافيانش مقايسه مي كند به اين نتيجه ميرسد كه تنها در اين چندسال درجا زده است. همه ي دوستانش در رده هاي پايين تر از او قرار داشته اند اما حالا از نظر مالي و جايگاه اجتماعي از او سرترند به نحوي كه خجالت مي كشد كه با آنها رابطه داشته باشند چون به او مي گويند تو كه درست خوب بود نمره هاي آنچناني مي گرفتي حالا به كجا رسيدي. به شدت نگران آينده است اينكه چيز خوبي در انتظارش نخواهد بود. سربازي و بعد دنبال كار و نهايت ازدواج آن هم درسنين سي به بالا. زندگي يكنواخت. او مي گويد هميشه فكر مي كردم كه مي توانم كار ماندگار مهمي انجام دهم كه بتوانم از آن لذت ببرم اما حالا به اين نتيجه رسيدم كه همه چيز بي فايده است. كساني كه تلاش نمي كنند به بهترين جاها مي رسند و كساني كه مثل من از همه چيز مايه مي گذارند هميشه مي لنگند. بعضي ها خدا برايشان راه باز مي كند و براي ما گره هاي جوراواجور ميزند.
او قبلا اعتقادات محكم ديني داشته اما حالا مي گويد كه دارد از همه ي اعتقادت زده مي شود.
او مي گويد كه ديگر از اين زندگي چيزي نمي خواهد و اگر ترس از آن دنيا و منع خودكشي نبود شايد اين كار را مي كرد.
اين مراجعه سه جلسه است كه به من مراجعه كرده و در اين سه جلسه سعي كرده ام بيشتر از تكنيك هاي راجرزي استفاده كنم. به نظر شما چه نظريه اي و چه راه حل درماني مي تواند موثر باشد؟