مجموعه «از خود تا خود» – قسمت مابعد پایانی – (مقدمه)

چاپ مقاله

قصه ی قصه گو

یکی بود، یکی نبود و جز قصه گوی ما هیچ کس نبود.

امشب می خواهم قصه ای را برایتان بگویم. قصه ای پر غصه. قصه ای که قصه نیست بلکه از واقعیت هم حقیقی تر است و یا شاید بهتر بگویم قصه ترین قصه ایست که تا به حال شنیده اید. داستانی که هرگز در هیچ جائی اتفاق نیفتاده است و در عین حال در هر زمان و همیشه اتفاق می افتد، همین الان نیز دارد اتفاق می افتد و همیشه اتفاق می افتد، همین الان نیز دارد اتفاق می افتد و حتی بعد از آنکه قصه ام تمام شد و نیز قبل از اینکه قصه را شروع کنم. این اتفاق از قدیمی ترین اتفاقات است. ولی از بس که اتفاق افتاده است و می افتد، هیچکس متوجه آن نمی شود و آن را نمی شنود و جدی نمی گیرد.

این قصه را وقتی می شود واقعاً شنید و فهمید که تمام ذرات دل و جانمان به هیچ چیز جز خودش گوش ندهد یعنی این قصه حتی احتیاج به گفتن هم ندارد، یعنی گفتنی نیست بلکه شنیدنی است بدون اینکه گفته شود.

آره، داشتم می گفتم. از موضوع دور نشویم.

یکی بود یکی نبود و جز قصه گو هیچکس نبود. واین قصه گو می خواست که قصه ای برای بچه ها تعریف کند. قصه ای که از تمام قصه ها، قصه تر باشد و از تمام واقعیت ها حقیقی تر. از تمام امکانات ممکن تر و از تمام ابهامات مبهم تر. از عالم بزرگتر و از پوچی، پوچ تر. از چشم به آدم نزدیکتر و از خدا دورتر.

بگذریم، داشتم می گفتم که، یکی بود یکی نبود و جز قصه گو هیچکس نبود و او آنجا نبود. او سر جایش نبود ولی همه چیز سر جایش بود. گاهی موقع احساس می کرد که سر جایش نیست و برای همین می رفت خودش را توی آینه نگاه می کرد تا مطمئن شود. ولی همین که چشمش به چشم خود می افتاد دلش به هم می خورد و حالت تهوع به او دست می داد.

خلاصه، این قصه گوی ما خیلی سعی داشت که قصه را بگوید و قال کار را بکند ولی هر چه که سعی می کرد بگوید نمی توانست. به عبارتی موضوع قصه یادش می رفت و به محض اینکه یادش می آمد تا می خواست که به زبان بیاورد دو مرتبه از یادش می رفت. و خلاصه اینکه قادر نبود. واین حالت او را بیمار کرده بود. بچه ها همگی بی صبرانه منتظر بودند و چشم بر دهن قصه گو دوخته بودند. و هی دلشان غش می رفت و نیز کم کم داشت حوصله شان سر می آمد و حالشان هم بد می شد.

آره، قصه گوی ما با این شعر که نمی دانم از کدام شاعر است این چنین قصه را تمام کرد.

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند                             تا من اینجا همش حالم به هم بخورد

قصۀ ما به سر رسید ولی قصه گوی ما به قصه اش نرسید. و بچه ها همه ناکام شدند.