چرا گریه ات بند نمی اید خانوم؟

چرا گریه‌ات بند نمی‌آید خانم؟

خانم جوآن میلاین که چهل سال دارد از دیروز حرف‌های عجبی می‌زند. نمی‌خوابد. نیمه‌شب از خانه به در می‌آید و در جنگل کنار خانه‌اش می‌ایستد با نگاهی به آسمان. انگار به صدایی گوش می‌دهد که ما نمی‌شنویم. ‌گاه هم از طریق گوشی موبایلش به موزیکی گوش می‌دهد و در تمام این مدت می‌گرید.

چطور است که این صداهای ساده بهاری، از چهچه مرغان تا صدای موسیقی ساده چنین او را به هم می‌ریزد. چه چیز را درمی یابد که دیگران عاجزند از گفتن و هم از شنیدنش.

هیچ خبری به سادگی تمام. خانم میلاین از هنگام تولد عاجز از شنیدن بوده است. او هیچ صدایی نشنیده تا دیروز. دوران کودکی را پدر و مادرش به جست‌و‌جو برای معالجه وی گذراندند. امید‌ها و نومیدی‌ها تا سرانجام هم خبر بد رسید که علم کاری نمی‌تواند کرد. اما از یک سال قبل او به یک جمع دانشگاهی پیوست و سرانجام یک وسیله را به گوش وی پیوند دادند و صبر کردند تا زمانی که خبر بدهند پیوند به خوبی عمل کرده. و چون چنین خبری به پزشکان رسید. یکیشان یک لیوان اب  بدست خانم میلاین  داد و بعد گفت به امید… و دوباره تکرار کرد و در این زمان چشم‌های از حدقه جوآن بود که بی‌اختیار می‌گریست. من می‌شنوم… من می‌شنوم… یک کمی موزیک برایم پخش کنید.

حتما بخوانید:  بیا اینجوری نگاه کنیم

می‌گوید زندگی رنگ دیگر دارد. صدا رنگ دیگر زندگی است. آیا به زندگی بی‌صدا فکری کرده‌اید؟

*

Print Friendly, PDF & Email


مطالب مرتبط


نظر شما چیست؟

avatar
700