مفهوم مرگ برای کودکان

دلواپسی های ما برای مرگ و شیوه کنار آمدنمان با اضطراب مرگ، پدیده¬هایی سطحی نیست که توصیف یا دریافتشان کار ساده¬ای باشد. اولین بار در بزرگسالی هم به وجود نمی¬آید. بلکه عمیقا در گذشته ریشه دارد و در طول زندگی سراسر دل¬مشغولی با امنیت و بقا، تغییر شکل گسترده¬ای می¬یابد. مطالعه بر روی کودکان، فرصتی است بی¬نظیر برای بررسی شکل دست¬نخورده و ناب پیکار انسان با مرگ.
یالوم با استناد به تجربه کار بالینی خود اشاره می¬کند که بررسی دقیق دانشمندان علوم رفتاری را به این نتیجه می رساند که ذهن کودکان به مقدار قابل ملاحظه¬ای با مرگ درگیر است. نگرانی های کودکان برای مرگ فراگیر است و تاثیر عمیقی بر دنیای تجربی¬¬شان می¬گذارد.

فراگیر بودن اضطراب مرگ در کودکان

آنتونی با انجام آزمون تکمیل قصه در نود و هشت کودک در سنین پنج تا ده سال، شاخصی عینی برای دلواپسی مرگ کودکان فراهم آورده است. قصه ها باز و نیمه تمام و فاقد اشاره آشکار به مرگ بود. ( مثلا: « وقتی شب شد و پسرک به رختخواب رفت، به چی فکر کرد؟» یا « پسرک رفت مدرسه؛ وقتی زنگ تفریح را زدند، با بقیه بچه ها بازی نکرد و تنها یک گوشه ایستاد، چرا؟») کودکان در تکمیل قصه¬ها دل¬مشغولی قابل ملاحظه¬ای با مرگ یا نابودی نشان دادند. تقریبا ۵۰ % کودکان در تکمیل قصه¬هایشان به مرگ، خاک¬سپاری، کشتن یا ارواح اشاره داشتند. وقتی پاسخ¬های استنباطی و استنتاجی را هم به آن اضافه کنیم. (« خیلی زود از آنجا رفت» یا « یکی از بچه¬هایش را گم کرد»)، این میزان به بیش از ۶۰ % می¬رسد. برای مثال کودکان به سوال « وقتی شب شد و پسرک به رختخواب رفت، به چی فکر کرد؟» پاسخ¬هایی از این دست دادند: « نکند کسی وارد اتاقش بشه و بکشدش» یا « به سفید برفی. من تا حالا ندیدمش، ولی در یک کتاب قصه مرده¬اش را دیده¬ام.» یا « یکی می¬آد خونه¬شون، باباش می میره، بعدش هم خودش می میره.» در یکی از داستان¬ها پری جادوگری از بچه¬ای می¬پرسد دوست دارد بزرگ بشود یا مدت¬های طولانی حتی برای همه عمر بچه بماند. برخلاف این باور عمومی که کودک بی¬صبرانه منتظر بزرگ و قوی¬شدن است، بیش از ۳۵ % کودکان، در تکمیل قصه ترجیح دادند بچه بمانند، چون بزرگ شدن را با پیری و مرگ مرتبط دانسته¬اند.

موانع موجود در برابر آگاهی از آنچه کودک درباره مرگ می¬داند

۱. ناتوانی در سخن گفتن و فقدان تفکر انتزاعی

فقدان تکلم در کودک خردسال، سدی¬ است بر سر راه درک بزرگسالان از تجربه درونی مرگ. نکته دیگر اینجاست که متخصصان رشد و تکامل کودک خصوصا ژان پیاژه نشان داده¬اند کودکان خردسال فاقد تفکر انتزاعی¬اند.روان¬شناسان معتقدند از آنجا که مرگ، مرگ خود شخص، بودن و نبودن، خودآگاهی، غایت¬مندی، ابدیت و آینده، مفاهیمی انتزاعی¬اند، کودکان خردسال برداشت دقیقی از مفهوم مرگ ندارند.

۲. جایگاه فروید

عامل مهم و موثر دیگر بر دیدگاه¬های تخصصی درباره مفهوم مرگ برای خردسالان، جایگاه مقتدرانه فروید است که معتقد بود کودک خردسال معنای حقیقی مرگ را درنمی¬یابد. فروید نخستین سال های زندگی را در شکل¬گیری شخصیت بسیار موثر می دانست و دقیقا به همین دلیل بود که مرگ را در رشد و تکامل روانی، چندان مهم ندید. این چند سطر از تفسیر رویا موضع او را در این باره مشخص می کند:

…برداشت کودک از «مردن»، جز به¬کارگیری واژه¬ی یکسان، شباهت دیگری با برداشت ما از این موضوع ندارد… به علاوه، برای کودکانی که شاهد مناظر مربوط به درد و رنج پیش از مرگ نبوده¬اند،«مردن» تقریبا به معنای «رفتن» و دیگر مزاحم بازماندگان نبودن است. اینکه غیبت ناشی از چیست، تفاوتی برای کودک ندارد: چه به دلیل سفر باشد، چه اخراج، چه ترک وطن و چه مرگ…

بنابراین از دیدگاه فروید، کودک حتی در سن هشت نه سالگی اطلاع کم( و در نتیجه ترس کمی) از مرگ دارد. یالوم این دیدگاه فروید را اشتباه دانسته و علاوه بر دلایل شخصی و نظری، دلایل روش¬شناختی هم برای مخالفت خود ذکر کرده است: او هرگز مستقیما با کودک خردسال کار نکرد.

۳. سوگیری بزرگسالان

مطالعه چه از نوع مشاهده باشد چه روان¬سنجی و چه فرافکنانه، اطلاعات باید به دست فردی بزرگسال جمع-آوری و تفسیر شود؛ و ترس شخصی و انکار مرگ در این بزرگسال، اغلب به آلودگی نتایج می¬انجامد.
پژوهش رما لاپوز و مری مانک درباره ترس¬های کودکان که بسیار مورد استناد سایرین واقع شده، نقش سوگیری را به خوبی روشن می¬کند. آن¬ها با هدف تعیین ماهیت و ترس¬های کودکان، نمونه بزرگی(۴۸۲ نفر) از کودکان بهنجار در سنین شش تا دوازده سال را مورد مطالعه قرار دادند، ولی چون احساس کردند مصاحبه با صدها کودک غیر ممکن است، با مادرانشان مصاحبه کردند! از دید مادران دو مورد ترس که ارتباط نزدیک-تری با مرگ داشت («ترس از بیماری، تصادف یا مرگ» یا «نگرانی از بابت سلامتی»)، نگرانی باری کودکان ایجاد می¬کرد: تنها ۱۲ درصد مادران نخستین مورد و ۱۶ درصد دومین مورد را از نگرانی¬های مهم تلقی کردند.( در مقابل،۴۴ درصد«مارها» و ۳۸ درصد«نمرات مدرسه» را نگرانی مهم فرزندانشان تلقی کرده بودند.)
سپس پژوهشگران با انتخاب زیرنمونه¬ای (۱۹۲ نفر)، هم با مادران و هم با کودکان مصاحبه کرده بودند. نتایج نشان داد مادران به طور کلی میزان ترس کودکانشان را کمتر از میزان واقعی تخمین زده بودند. این ناهمخوانی به خصوص در زمینه دو مورد ترس مرتبط با مرگ بارز بود: در این دو مورد، تنها ۴۵ درصد پاسخ مادران و فرزندان مطابقت داشت: ۹۰ درصد ناهمخوانی پاسخ مادر و کودک، حاصل دست کم گرفتن نگرانی کودک از سوی مادر بود. تخمین مادران از ترس فرزندانشان در موارد دیگری که استنباط مرگ از آن می شد (« ترس از مرگ یا بیماری یکی از اعضای خانواده»،« ترس از میکروب ها»،« ترس از آتش سوزی») نیز کمتر از میزان واقعی بود. یافته ها نشان داد مادران از میزان نگرانی فرزندان¬شان نسبت به مرگ چندان آگاهی نداشتند.
پیاژه که همه¬ی عمر حرفه¬¬ای¬اش را به کار با کودکان اختصاص داد، معتقد بود آزمون روانشناختی، حتی در پیشرفته¬ترین شکل، اطلاعاتی ناقص یا گول¬زننده به بار می¬آورد و قانع¬کننده¬ترین شکل تحقیق، معاینه جامع( یا همان« مصاحبه بالینی») است که البته بیشتر درمانگران بالینی هم با او موافقند. غریزه پرورش¬دهنده ما به محض مشاهده¬ی پستانداران کم سن و سال از بچه گربه و توله سگ و کره اسب گرفته تا کودک انسان، برانگیخته می¬شود. سخت است خلاف طینت زیست¬شناختی¬مان عمل کنیم و کودک را در برابر حقیقت عریان مرگ قرار دهیم. من معتقدم این سختی، عامل مهمی است که در پس کمبود پژوهش¬های تخصصی در این زمینه نهفته است. در واقع، بعید است پژوهشی که پرسش صریح درباره مرگ از کودکان در طراحی¬اش لحاظ شده باشد، امروزه از کمیته پژوهش¬ سوژه¬های انسانی مجوز دریافت کند؛ چنین طرحی قطعا مورد مخالفت شدید والدین قرار می¬گیرد.

حتما بخوانید:  واقعیت

۴.آنچه به کودک می¬¬آموزند

بزرگسالان به محض آنکه می¬بینند کودکی با اندیشه مرگ دست¬و¬پنجه نرم می¬کند، به شدت نگران می¬شوند و با دست¬پاچگی می¬کوشند از این فکر معافش کنند. کودک اضطراب آدم بزرگ ها را حس می کند و به فراخور آن، در می¬یابد چاره¬ای جز سرکوب دلواپسی های مرگ ندارد شاید این کار آسایش مختصری برای والدینش به همراه آورد.

نخستین آگاهی از مرگ

۱. مرگ و رشد زبانی

بیشتر مقیاس¬ های عینی متکی بر مهارت زبانی کودک هستند. آنتونی از هشتاد و سه کودک خواست واژه¬ی «مرده» را که در یک آزمون معنی لغات گنجانده شده بود، تعریف کنند و به این وسیله کوشید به این پرسش پاسخ دهد که کودک اولین بار چه زمانی معنای مرگ را می فهمد؟ پاسخ ۱۰۰ درصد کودکان هفت ساله و بزرگ¬تر(و دو سوم شش¬ساله¬ها) نشان داد درک درستی از معنای این واژه دارند( گرچه اغلب پدیده¬هایی را به تعاریفشان افزوده بودند که از لحاظ منطقی یا زیست¬شناختی ضروری نبود). فقط سه نفر از بیست و دو کودک شش ساله یا کوچک¬تر، کاملا از معنای واژه بی¬اطلاع بودند.

۲. مشاهده کودک

گرگوری راچلین هم براساس چند جلسه بازی با گروهی کودک بهنجار سه تا پنج ساله، به این نتیجه رسید که کودک در سن پایین متوجه می¬شود زندگی دارای پایانی است و مرگ برای او و نیز کسانی که به آنها وابسته است، فرا خواهد رسید.

مطالعاتم در زمینه مرگ نشان داد آگاهی از مرگ و امکان بروز مرگ برای خود شخص در سنین پایین و بسیار زودتر از آنچه معمولا انتظار می¬رود، کسب می¬شود. ترس از مردن در سه سالگی به صراحت به زبان می¬آید. درمورد اینکه چنین اطلاعاتی چند وقت قبل از سه سالگی کسب می¬شوند، گمانه¬زنی های ضعیفی وجود دارد. بعید است بتوان پیش از این سن، در این زمینه به تبادل اطلاعات با کودک پرداخت. و داده¬های حاصل نیز پراکنده و ناقص خواهد بود. آنچه از اهمیت بیشتری برخوردار است، این است که مرگ به عنوان یک ترس و یک احتمال، تاثیر قابل ملاحظه¬ای بر یک کودک سه ساله دارد
.

حتما بخوانید:  راضي نبودن به داشته ها

پدربزرگ کودک چهار ساله¬ای در روز تولد سه سالگی او فوت کرد. کودک اصرار داشت پدربزرگش نمرده است. وقتی به او گفتند پدربزرگش چون پیر بوده مرده، مرتب می¬خواسته مطمئن شود پدر و مادرش پیر نیستند و به آنها می گفته خودش بزرگ نخواهد شد که پیر شود. بخشی از گزارش جلسه بازی با این کودک چهارساله نشان می¬دهد که او «با مرگ ارتباط برقرار کرده است»

د: دیشب یه زنبور مرده پیدا کردم.
دکتر: معلوم بود مرده؟
د: کشته بودنش. یکی پاشو گذاشته بود روش، اونم مرده بود.
دکتر: همون جور که آدما می¬میرن؟
د: اونا می¬میرن، ولی نه مث آدما. اصلا شبیه آدما نبود.
دکتر: فرقشون چیه؟
د: آدما می¬میرن زنبورا هم می¬میرن. ولی آدما رو تو زمین می ذارن و این خوب نیس.
دکتر: یعنی چی خوب نیست؟
د: زنبوره بعد از یه عالمه وقت زنده می¬شه. ولی آدمه نه. دلم نمی¬خواد راجع¬بهش حرف بزنم.
دکتر: چرا؟
د: چون دو تا پدربزرگ زنده دارم.
دکتر: دو تا؟
د: یکی.
دکتر: اون یکی چی شده؟
د: خیلی وقت پیش مرده. صد سال قبل.
دکتر: تو هم زیاد عمر می¬کنی؟
د: صد سال.
دکتر: بعدش چی می¬شه؟
د: شاید بمیرم.
دکتر: همه آدما می¬میرن.
د: آره، منم مجبورم.
دکتر: چه ناراحت¬کننده.
د: به هر حال مجبورم.
دکتر: مجبوری؟
د: بله. بابام هم می¬میره. ناراحت کننده¬اس.
دکتر: چرا اونم می¬میره؟
د: فکرشو نکن.
دکتر: انگار دلت نمی¬خواد راجع بهش حرف بزنی؟
د: حالا می¬خوام برم پیش مامانم.
دکتر: الآن می¬برم پیش مامان.
د: من می¬دونم مرده¬ ها کجان. تو قبرستون. پدربزرگ پیرم مرده. نمی¬تونه بیاد بیرون.
دکتر: یعنی از جایی که دفنش کردن؟
د: نمی¬تونه بیاد بیرون. هیچ وقت.

ملانی کلاین براساس تجربیاتش در روانکاوی کودکان به این نتیجه می¬رسد که کودک خردسال با مرگ رابطه-ای صمیمی و نزدیک دارد، رابطه¬ای که مدتی پیش از درک معنای مرگ شکل می¬گیرد و بر آن مقدم است. کلاین می¬گوید ترس از مرگ بخشی از نخستین تجربه نوزاد است. او نظریه سال ۱۹۲۳ فروید را که می¬گوید سائق ناخودآگاه جهان¬شمولی برای مرگ موجود است، می¬پذیرد، ولی استدلال می کند اگر قرار است انسان زنده بماند، باید در برابر غریزه مرگ، نیروی خنثی¬ساز و متعادل¬کننده¬ای داشته باشد که همانا نیروی ترس از مرگ است. کلاین ترس از مرگ را منبع اصلی اضطراب می¬داند؛ بنابراین، اضطراب جنسی و سوپر¬ایگو، پدیده¬¬-هایی دیرآیند و فرعی¬اند.

…ترس از مرگ درون ترس از اختگی جای می¬گیرد و «معادل» آن نیست… . از آنجا که تولید¬مثل شیوه¬ی بنیادین خنثی سازی مرگ است، از دست دادن اندام تناسلی به معنای پایان قدرت آفرینندگی ـ که حافظ زندگی و عامل بقاست ـ خواهد بود.

فرمن با تعداد زیادی کودک که والدین¬شان را از دست داده بودند، کار کرد و نتیجه گرفت کودکان در طی دومین سال زندگی به درکی بنیادین از مرگ دست می¬یابند. کودک تجربیات اولیه¬ای دارد که به او در شکل-دهی به طبقه¬بندی لازم ذهنی و درک بهتر معنای مرگ کمک می¬کند. فرمن به نمونه¬ی زیر اشاره می¬کند:
سوزی تازه سه سالش شده بود که مادرش از دنیا رفت. وقتی این خبر ناراحت¬کننده را به او دادند، بلافاصله پرسید: «مامان کجاست؟» پدرش پرنده مرده¬ای را به یادش آورد که چندی پیش با هم پیدا و دفن کرده بودند. توضیح داد که مامان هم مرده و باید به خاک سپرده می¬شده و هر وقت سوزی بخواهد، محل دفن را نشانش می¬دهد. یک ماه بعد سوزی به پدرش گفت:« جیمی(پسر شش ساله همسایه) گفت مامانش گفته مامان من زودی برمی¬گردد. من بهش گفتم این دروغه، چون مامانم مرده و وقتی مردی، دیگه نمی¬تونی برگردی. درست گفتم، بابا، مگه نه؟»

در نهایت اینکه، ادبیات روانکاوی، مدفوع و جسم را از دید ناخودآگاه مترادف می¬دانند. شاید زمان آن فرا¬ رسیده باشد که روان¬درمانگران در روان¬پویه¬شناسی تعارض آموزش آداب تخلیه ( toilet training conflict) تجدید¬نظر کنند، زیرا چیزی بیش از شهوت¬گرایی مقعدی یا مقاومت لجوجانه در بین است: آموزش آداب تخلیه در کودک، ترس¬هایی در زمینه تمامیت جسمانی و بقا پدید می¬آورد.

 

برگرفته از کتاب ” روان درمانی اگزیستانسیال” به قلم دکتر اروین یالوم

 

 

Print Friendly, PDF & Email


مطالب مرتبط


نظر شما چیست؟

avatar
700