متر

در زمانی نه چندان دور خیاطی زندگی می کرد  که شهره ی شهرش بود.

لباس هایی که او می دوخت معمولا از سایر لباس ها زیبا تر و برازنده تر و مرغوب تر بود وبه قول مردمان آن شهر خوش یومن بود. البته جای تعجب نداشت چون هر گاه به مجلس باشکوهی دعوت می شدند یا می خواستند کار مهمی انجام دهند به او مراجعه می کردند.

بنابر این همیشه سرش شلوغ بود و روز به روز به شهرتش افزوده می شد .
تنها مشکل او اخلاقش بود مرد عبوس و منزوی بود که کسی تا به آن زمان خنده اش را ندیده بود و مردم به خاطر نیازی که به او داشتند اجبارا اخلاق بدش را هم تحمل می کردند .

زمانی شد که آوازه ی کار او به پادشاه آن دیار رسید. از او دعوت کردند و او برای دوخت لباس فاخری برای شاه مثل همیشه با دقت و این بار با تلاش بیشتر به قصر رفت لباس بی نظیری دوخت و شاه به نشان سپاس از کار او، او را به لقب خیاط افتخاری قصر خواند و دستور داد همراه پاداش ،متری از زر برایش بسازند و به او هدیه دهند .

همان طور که پیش بینی می شد خیاط با کوله باری از افتخار و طلا و جواهر و به شهرش باز گشت و  مغرور تراز همیشه به گوشه دکانش رفت واین بار به راحتی سفارش نمی پذیرفت دیگر مردم را لایق لباس هایش نمی دانست با خود می گفت : لباسی که با متر زر ساخته شده باشد به درد  این گدا و گشنه ها نمی خورد .
بنا براین قیمت دوخت و دوز را بالا برد و سفارش های خاص از انسان های بزرگ می پذیرفت تا این که پس از مدتی اتفاق عجیبی افتاد مشتریان به دکان باز می گشتند و از خیاط باشی شکایت می کردند که لباس ها مناسب تن آن ها نیست و آن ها را به جای زیبا تر نشان دادن زشت کرده است .

حتما بخوانید:  معلمی شغلی انبیاست.

خیاط که به کارش مغرور شده بود تندتر از همیشه  با مردم برخورد می کرد و به هرکس نسبتی می داد
که تو خود درازی وبد قواره
این شکم فربه را چگونه این طرف و آن طرف می کشی
دستانت خود دراز و کوتاه است من که جادوگر نیستم نقص تن تان را بپوشانم و…

خیاط روز به روز تنها تر می شد و مشتریانش کم تر و کم تر در همین حین پادشاه  مرد و مستمری او قطع شد وخشک سالی شد و او بالاجبار خانه نشین شد.
متر زر هم که نشان دوران طلایی اش بود به دردش نمی خورد.
چه طور شده بود؟ او که همچنان دقت گذشته اش را داشت و سعی می کرد لباس ها را همان طور بسازد .

روزی کسی که مسئولیت نظارت به آب ها را داشت با شدت هرچه تمام تر در  خانه اش را  نواخت او به استقبالش رفت و مسئول ، بی امان فریاد می زد که مگر روزی که این مخزن را بزرگ تر ساختی به تو هشدار ندارده بودم که حق برداشت بیشتر از میزان مقرری را نداری ؟

حتما بخوانید:  قورباغه ی خوش بین

خیاط که  متعجب او را نگاه می کرد  گفت هرشب مقدار آن را اندازه می گیرم محال است که بیشتر از حد برداشت شده باشد.

مسئول به سراغ مخزن و رفت و مترش را در آورد و داخل آب کرد و گفت : فکر کردی دورانی خیاط افتخاری قصر بودی هر غلطی که بخواهی می توانی بکنی می بینی که بیش از حد مجاز است مردم به صدا در آمده اند و تو باید تنبیه شوی!
خیاط با حیرت به این اتفاق می نگریست از مسئول اجازه خواست تا خود دوباره مقدار را اندازه گیری کند و با واقعیت جالبی مواجه شد متر زر  انقدر با میزان واقعی متفاوت بود که در تمام زمانی که او را تنبیه می کردند او شکه شده می خندید.
او هیچ گاه شکایت برحق مردم را باور نمی کرد و لحظه ای به مقیاس اشتباهش شک نکرده بود.

خیاط داستان  ما به قیمت از دست دادن هر آنچه داشت این واقعیت را به جان خرید.
بهتر نیست گاهی به مقیاس ها و معیار هایی که همه چیز را با آن اندازگیری می کنیم با دقت توجه کنیم ؟!

ما با مقیاس ها و معیار هایمان درست و غلط را می سنجیم قضاوت می کنیم  اگر مقیاسمان غلط باشد باید چه کنیم نباید جرات تغییر دادن آن ها را پیدا کنیم  ؟

گاهی می شود که مقیاس ما با دیگران فرق  کند مثل نگاهی که ما به ابراز علاقه داریم و نگاهی که دیگری دارد پس باید مقیاس ها را شناخت تا اختلاف ها را کم کرد.

Print Friendly, PDF & Email


مطالب مرتبط


نظر شما چیست؟

avatar
700