مارگیر و اژدها: حکایتی از مثنوی معنوی

مارگیر و اژدها: حکایتی از مثنوی معنوی

مارگیر و اژدها: حکایتی از مثنوی معنوی

مولانا و داستان های وجودی

مولانا جلال الدین محمد بلخی، خالق اثر مثنوی معنوی، اشعار بسیاری در وصف انسان و پیچیدگی های او سروده است. او در آثار خود، به وفور از داستان و تمثیل بهره می گیرد. این شیوه ای لطیف است که مولانا برای بیان مقاصد فلسفی و عرفانی اش برگزیده. حکایت مارگیر و اژدها نیز یکی از داستان های مثنوی معنوی است که جنبه هایی از وجود انسان را به زیبایی به تصویر می کشد.

در اینجا می خواهیم از این شیوه مولانا بهره بگیریم. باشد که در دل داستان ها تصورمان از مفاهیم وجودی و انسانی کامل تر شود.

مارگیر و اژدها: حکایتی از مثنوی معنوی

حكايت مارگير كه اژدهاى فسرده را مرده پنداشت

مولانا در این حکایت، ماجرای مارگیری را روایت می کند که سرسختانه به دنبال گرفتن مار است. ناگهان در عوض مار، اژدهایی را می یابد و شادمان از بخت خود، آن را به شهر می برد. اما نمی داند در شهر، چه اقبالی در انتظار اوست…

يك حكايت بشنو از تاريخ گوى / تا برى زين راز سر پوشيده بوى‏

مارگيرى رفت سوى كوهسار / تا بگيرد او به افسونهاش مار

گر گران و گر شتابنده بود / آن كه جوينده ست يابنده بود

در طلب زن دایماً تو هر دو دست

‏مولانا پیش از ورود به اصل داستان، از مفهوم طلب کردن، خواستن، و جستجو کردن سخن می گوید. چه بسیار انسانِ جوینده می تواند به اهدافش نزدیک باشد، هرچند ظاهراً مسیری دیگر را طی کند؛ خشم دارد ولی به دنبال آشتی است.

در طلب زن دايماً تو هر دو دست / كه طلب در راه نيكو رهبر است‏

لنگ و لوك و خفته شكل و بی ادب / سوى او می غيژ و او را می طلب‏

گه بگفت و گه به خاموشى و گه / بوى كردن گير هر سو بوى شه

هر كجا بوى خوش آيد بو بريد / سوى آن سر كاشناى آن سريد

هر كجا لطفى ببينى از كسى / سوى اصل لطف ره يابى عسى‏

جنگهاى خلق بهر خوبى است / برگ بی برگى نشان طوبى است‏

خشمهاى خلق بهر آشتى است / دام راحت دايما بی ‏راحتى است‏

هر زدن بهر نوازش را بود / هر گله از شكر آگه می كند

بوى بر از جزو تا كل اى كريم / بوى بر از ضد تا ضد اى حكيم‏

جنگها می آشتى آرد درست / مارگير از بهر يارى مار جست‏

بهر يارى مار جويد آدمى / غم خورد بهر حريف بی غمى‏

در این ابیات مولوی توضیح می دهد که مارگیر به خاطر احساس تنهایی اش مار می گیرد. برای اینکه یار پیدا کند، به مار پناه می برد.

حتما بخوانید:  عزت نفس و هویت شخصی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت

مارگیر در برف و کوهستان، اژدهایی می یابد. چقدر خوشحال می شود که بزرگتر از مار، به اژدها دست یافته. او به این می اندیشد که حتماً مردم حیران خواهند شد.

او همی جستى يكى مارى شگرف / گرد كوهستان و در ايام برف‏

اژدهايى مرده ديد آن جا عظيم / که دلش از شكل او شد پر ز بيم‏

مارگير اندر زمستان شديد / مار می جست اژدهايى مرده ديد

مارگير از بهر حيرانى خلق / مار گيرد اينت نادانى خلق‏ی

مولوی از جنس آدمی متعجب است. چرا آدمی که همچون کوه است، از دیدن ماری حیران می شود؟ آدمی خودش را به درستی نمی شناسد. و اطلس وجود خویش را بی بها تلقی می کند.

آدمى كوهى است چون مفتون شود / كوه اندر مار حيران چون شود

خويشتن نشناخت مسكين آدمى / از فزونى آمد و شد در كمى‏

خويشتن را آدمى ارزان فروخت / بود اطلس خويش بر دلقى بدوخت‏

صد هزاران مار و كُه حيرانِ اوست / او چرا حيران شده ست و مار دوست‏

مارگیر و اژدها: حکایتی از مثنوی معنوی

آفتاب گرمسیرش گرم کرد

مارگیر که تصور می کند اژدهایی مرده یافته است، آن را به بغداد می برد. مردم را فرا می خواند تا این شگفتی را تماشا کنند.

مارگير آن اژدها را بر گرفت / سوى بغداد آمد از بهر شگفت‏

اژدهايى چون ستون خانه‏ اى / می كشيدش از پى دانگانه‏ اى‏

كاژدهاى مرده‏ اى آورده‏ ام / در شكارش من جگرها خورده‏ ام‏

او همى مرده گمان بردش وليك / زنده بود و او نديدش نيك نيك‏

او ز سرماها و برف افسرده بود / زنده بود و شكل مرده می نمود

‏مارگیر، مردم را فرا می خواند. که ببینید چه کار شگفتی کرده ام. شکاری نادر آورده ام. مردم هزاران هزاران جمع آمدند به تماشای اژدها. در همین حین اژدها، که از سرما در خواب بود، گرم می شود. آفتاب عراق بر او می تابد و اژدها را سرِحال می آورد. 

اين سخن پايان ندارد مارگير / می كشيد آن مار را با صد زحير

تا به بغداد آمد آن هنگامه جو / تا نهد هنگامه ‏اى بر چارسو

بر لب شط مرد هنگامه نهاد / غلغله در شهر بغداد اوفتاد

مارگيرى اژدها آورده است / بو العجب نادر شكارى كرده است‏

جمع آمد صد هزاران خام ريش / صيد او گشته چو او از ابلهيش‏

منتظر ايشان و هم او منتظر / تا كه جمع آيند خلق منتشر

مردم هنگامه افزون‏تر شود / كديه و توزيع نيكوتر رود

جمع آمد صد هزاران ژاژخا / حلقه كرده پشت پا بر پشت پا

مرد را از زن خبر نى ز ازدحام / رفته در هم چون قيامت خاص و عام‏

چون همى حراقه جنبانيد او / می كشيدند اهل هنگامه گلو

و اژدها كز زمهرير افسرده بود / زير صد گونه پلاس و پرده بود

بسته بودش با رسن هاى غليظ / احتياطى كرده بودش آن حفيظ

در درنگ انتظار و اتفاق / تافت بر آن مار خورشيد عراق‏

آفتاب گرمسيرش گرم كرد / رفت از اعضاى او اخلاط سرد

بندها بگسست و …

اژدهای به ظاهر مُرده، شروع به جنبیدن کرد. مردم متعجب و حیرت زده، فرار می کردند. زنجیرهای اژدها از هم باز شد. مردم یکدیگر را زیر دست و پای هم می گرفتند و لِه می شدند. مارگیر که از ترس بر جای خود خشک شده بود، طعمه اژدها شد. اژدها او را خورد و استخوان هایش را در هم شکست.

مرده بود و زنده گشت او از شگفت / اژدها بر خويش جنبيدن گرفت‏

خلق را از جنبش آن مرده مار / گشتشان آن يك تحير صد هزار

با تحير نعره‏ ها انگيختند / جملگان از جنبشش بگريختند

می گسست او بند وز آن بانگ بلند / هر طرف می رفت چاقاچاق بند

بندها بگسست و بيرون شد ز زير / اژدهايى زشت غرّان همچو شير

در هزيمت بس خلايق كشته شد / از فتاده كشتگان صد پشته شد

مارگير از ترس بر جا خشك گشت / كه چه آوردم من از كهسار و دشت‏

گرگ را بيدار كرد آن كور ميش / رفت نادان سوى عزراييل خويش‏

اژدها يك لقمه كرد آن گيج را / سهل باشد خون خورى حجاج را

خويش را بر استنى پيچيد و بست / استخوان خورده را در هم شكست‏

نفست اژدرهاست

مولانا پس از اتمام حکایت مارگیر، اژدها را به نفس (جنبه ای از خود) انسان تشبیه می کند. و این حکایت را تمثیلی از قصه زندگی انسان می شمارد.

او می گوید نفسِ انسان همچون اژدها است. به ظاهر ممکن است تصور شود، مُرده. ولی زنده است. کافی است انسان در شرایط سخت و شرایط آفتابی قرار بگیرد. نفس او بیدار می شود. و وقتی نفس انسان بیدار شد، به کسی رحم نمی کند. حتی صاحب خود را نابود می کند.

همچون شخصی که تا وقتی به قدرت یا پول یا موقعیت فریبنده دیگری نرسیده، خیلی آرام و متین است. کافی است به موقعیتی مناسب (مثلاً صندلی ریاست) دست یابد. اژدهای نفس او هم دیگران را می بلعد و هم خودش را.

مولوی اذعان دارد که نفس را باید پرهیز داد. در آفتاب قرارش نداد. یا اگر در آفتاب قرار می گیرد همه تمهیدات لازم را اندیشید تا نابودی به بار نیاورد.

نفست اژدرهاست او كى مرده است / از غم بی آلتى افسرده است‏

گر بيابد آلت فرعون او / كه به امر او همی رفت آب جو

آن گه او بنياد فرعونى كند / راه صد موسى و صد هارون زند

كرمك است آن اژدها از دست فقر / پشه اى گردد ز جاه و مال صقر

اژدها را دار در برف فراق / هين مكش او را به خورشيد عراق‏

تا فسرده می بود آن اژدهات / لقمه‏ ى اويى چو او يابد نجات‏

مات كن او را و ايمن شو ز مات / رحم كم كن نيست او ز اهل صلات‏

كان تف خورشيد شهوت بر زند / آن خفاش مرده‏ ريگت پر زند

می كشانش در جهاد و در قتال / مردوار اللَّه يجزيك الوصال‏

چون كه آن مرد اژدها را آوريد / در هواى گرم و خوش شد آن مريد

لاجرم آن فتنه‏ ها كرد اى عزيز / بيست همچندان كه ما گفتيم نيز

تو طمع دارى كه او را بی جفا / بسته دارى در وقار و در وفا

هر خسى را اين تمنا كى رسد / موسيى بايد كه اژدرها كُشد

صد هزاران خلق ز اژدرهاى او / در هزيمت كشته شد از راى او

حتما بخوانید:  وجود و قدرت از دیدگاه هایدگر و فوکو (1)

 

مثنوی معنوى، دفتر سوم، 385-389

Print Friendly, PDF & Email

1
نظر شما چیست؟

avatar
700
1 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
1 Comment authors
بیتا Recent comment authors
جدیدترین قدیمی ترین بیشترین رای
بیتا
مهمان
بیتا

کلمات اشتباه زیاد احساس میکنم داستان اشتباه است چون تو سایت های دیگه گشتم . تو کتاب های اصلیش خوندم باز نمی دونم 😯😕