مارگیر و اژدها: حکایتی از مثنوی معنوی

مارگیر و اژدها: حکایتی از مثنوی معنوی

زمان تقریبی مطالعه : ۱ دقیقه

مارگیر و اژدها: حکایتی از مثنوی معنوی

مولانا و داستان های وجودی

مولانا جلال الدین محمد بلخی، خالق اثر مثنوی معنوی، اشعار بسیاری در وصف انسان و پیچیدگی های او سروده است. او در آثار خود، به وفور از داستان و تمثیل بهره می گیرد. این شیوه ای لطیف است که مولانا برای بیان مقاصد فلسفی و عرفانی اش برگزیده. حکایت مارگیر و اژدها نیز یکی از داستان های مثنوی معنوی است که جنبه هایی از وجود انسان را به زیبایی به تصویر می کشد.

در اینجا می خواهیم از این شیوه مولانا بهره بگیریم. باشد که در دل داستان ها تصورمان از مفاهیم وجودی و انسانی کامل تر شود.

مارگیر و اژدها: حکایتی از مثنوی معنوی

حکایت مارگیر که اژدهاى فسرده را مرده پنداشت

مولانا در این حکایت، ماجرای مارگیری را روایت می کند که سرسختانه به دنبال گرفتن مار است. ناگهان در عوض مار، اژدهایی را می یابد و شادمان از بخت خود، آن را به شهر می برد. اما نمی داند در شهر، چه اقبالی در انتظار اوست…

یک حکایت بشنو از تاریخ گوى / تا برى زین راز سر پوشیده بوى‏

مارگیرى رفت سوى کوهسار / تا بگیرد او به افسونهاش مار

گر گران و گر شتابنده بود / آن که جوینده ست یابنده بود

در طلب زن دایماً تو هر دو دست

‏مولانا پیش از ورود به اصل داستان، از مفهوم طلب کردن، خواستن، و جستجو کردن سخن می گوید. چه بسیار انسانِ جوینده می تواند به اهدافش نزدیک باشد، هرچند ظاهراً مسیری دیگر را طی کند؛ خشم دارد ولی به دنبال آشتی است.

در طلب زن دایماً تو هر دو دست / که طلب در راه نیکو رهبر است‏

لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب / سوى او می غیژ و او را می طلب‏

گه بگفت و گه به خاموشى و گه / بوى کردن گیر هر سو بوى شه

هر کجا بوى خوش آید بو برید / سوى آن سر کاشناى آن سرید

هر کجا لطفى ببینى از کسى / سوى اصل لطف ره یابى عسى‏

جنگهاى خلق بهر خوبى است / برگ بی برگى نشان طوبى است‏

خشمهاى خلق بهر آشتى است / دام راحت دایما بی ‏راحتى است‏

هر زدن بهر نوازش را بود / هر گله از شکر آگه می کند

بوى بر از جزو تا کل اى کریم / بوى بر از ضد تا ضد اى حکیم‏

جنگها می آشتى آرد درست / مارگیر از بهر یارى مار جست‏

بهر یارى مار جوید آدمى / غم خورد بهر حریف بی غمى‏

در این ابیات مولوی توضیح می دهد که مارگیر به خاطر احساس تنهایی اش مار می گیرد. برای اینکه یار پیدا کند، به مار پناه می برد.

حتما بخوانید:  عزت نفس و هویت شخصی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت

مارگیر در برف و کوهستان، اژدهایی می یابد. چقدر خوشحال می شود که بزرگتر از مار، به اژدها دست یافته. او به این می اندیشد که حتماً مردم حیران خواهند شد.

او همی جستى یکى مارى شگرف / گرد کوهستان و در ایام برف‏

اژدهایى مرده دید آن جا عظیم / که دلش از شکل او شد پر ز بیم‏

مارگیر اندر زمستان شدید / مار می جست اژدهایى مرده دید

مارگیر از بهر حیرانى خلق / مار گیرد اینت نادانى خلق‏ی

مولوی از جنس آدمی متعجب است. چرا آدمی که همچون کوه است، از دیدن ماری حیران می شود؟ آدمی خودش را به درستی نمی شناسد. و اطلس وجود خویش را بی بها تلقی می کند.

آدمى کوهى است چون مفتون شود / کوه اندر مار حیران چون شود

خویشتن نشناخت مسکین آدمى / از فزونى آمد و شد در کمى‏

خویشتن را آدمى ارزان فروخت / بود اطلس خویش بر دلقى بدوخت‏

صد هزاران مار و کُه حیرانِ اوست / او چرا حیران شده ست و مار دوست‏

مارگیر و اژدها: حکایتی از مثنوی معنوی

آفتاب گرمسیرش گرم کرد

مارگیر که تصور می کند اژدهایی مرده یافته است، آن را به بغداد می برد. مردم را فرا می خواند تا این شگفتی را تماشا کنند.

مارگیر آن اژدها را بر گرفت / سوى بغداد آمد از بهر شگفت‏

اژدهایى چون ستون خانه‏ اى / می کشیدش از پى دانگانه‏ اى‏

کاژدهاى مرده‏ اى آورده‏ ام / در شکارش من جگرها خورده‏ ام‏

او همى مرده گمان بردش ولیک / زنده بود و او ندیدش نیک نیک‏

او ز سرماها و برف افسرده بود / زنده بود و شکل مرده می نمود

‏مارگیر، مردم را فرا می خواند. که ببینید چه کار شگفتی کرده ام. شکاری نادر آورده ام. مردم هزاران هزاران جمع آمدند به تماشای اژدها. در همین حین اژدها، که از سرما در خواب بود، گرم می شود. آفتاب عراق بر او می تابد و اژدها را سرِحال می آورد. 

این سخن پایان ندارد مارگیر / می کشید آن مار را با صد زحیر

تا به بغداد آمد آن هنگامه جو / تا نهد هنگامه ‏اى بر چارسو

بر لب شط مرد هنگامه نهاد / غلغله در شهر بغداد اوفتاد

مارگیرى اژدها آورده است / بو العجب نادر شکارى کرده است‏

جمع آمد صد هزاران خام ریش / صید او گشته چو او از ابلهیش‏

منتظر ایشان و هم او منتظر / تا که جمع آیند خلق منتشر

مردم هنگامه افزون‏تر شود / کدیه و توزیع نیکوتر رود

جمع آمد صد هزاران ژاژخا / حلقه کرده پشت پا بر پشت پا

مرد را از زن خبر نى ز ازدحام / رفته در هم چون قیامت خاص و عام‏

چون همى حراقه جنبانید او / می کشیدند اهل هنگامه گلو

و اژدها کز زمهریر افسرده بود / زیر صد گونه پلاس و پرده بود

بسته بودش با رسن هاى غلیظ / احتیاطى کرده بودش آن حفیظ

در درنگ انتظار و اتفاق / تافت بر آن مار خورشید عراق‏

آفتاب گرمسیرش گرم کرد / رفت از اعضاى او اخلاط سرد

بندها بگسست و …

اژدهای به ظاهر مُرده، شروع به جنبیدن کرد. مردم متعجب و حیرت زده، فرار می کردند. زنجیرهای اژدها از هم باز شد. مردم یکدیگر را زیر دست و پای هم می گرفتند و لِه می شدند. مارگیر که از ترس بر جای خود خشک شده بود، طعمه اژدها شد. اژدها او را خورد و استخوان هایش را در هم شکست.

مرده بود و زنده گشت او از شگفت / اژدها بر خویش جنبیدن گرفت‏

خلق را از جنبش آن مرده مار / گشتشان آن یک تحیر صد هزار

با تحیر نعره‏ ها انگیختند / جملگان از جنبشش بگریختند

می گسست او بند وز آن بانگ بلند / هر طرف می رفت چاقاچاق بند

بندها بگسست و بیرون شد ز زیر / اژدهایى زشت غرّان همچو شیر

در هزیمت بس خلایق کشته شد / از فتاده کشتگان صد پشته شد

مارگیر از ترس بر جا خشک گشت / که چه آوردم من از کهسار و دشت‏

گرگ را بیدار کرد آن کور میش / رفت نادان سوى عزراییل خویش‏

اژدها یک لقمه کرد آن گیج را / سهل باشد خون خورى حجاج را

خویش را بر استنى پیچید و بست / استخوان خورده را در هم شکست‏

نفست اژدرهاست

مولانا پس از اتمام حکایت مارگیر، اژدها را به نفس (جنبه ای از خود) انسان تشبیه می کند. و این حکایت را تمثیلی از قصه زندگی انسان می شمارد.

او می گوید نفسِ انسان همچون اژدها است. به ظاهر ممکن است تصور شود، مُرده. ولی زنده است. کافی است انسان در شرایط سخت و شرایط آفتابی قرار بگیرد. نفس او بیدار می شود. و وقتی نفس انسان بیدار شد، به کسی رحم نمی کند. حتی صاحب خود را نابود می کند.

همچون شخصی که تا وقتی به قدرت یا پول یا موقعیت فریبنده دیگری نرسیده، خیلی آرام و متین است. کافی است به موقعیتی مناسب (مثلاً صندلی ریاست) دست یابد. اژدهای نفس او هم دیگران را می بلعد و هم خودش را.

مولوی اذعان دارد که نفس را باید پرهیز داد. در آفتاب قرارش نداد. یا اگر در آفتاب قرار می گیرد همه تمهیدات لازم را اندیشید تا نابودی به بار نیاورد.

نفست اژدرهاست او کى مرده است / از غم بی آلتى افسرده است‏

گر بیابد آلت فرعون او / که به امر او همی رفت آب جو

آن گه او بنیاد فرعونى کند / راه صد موسى و صد هارون زند

کرمک است آن اژدها از دست فقر / پشه اى گردد ز جاه و مال صقر

اژدها را دار در برف فراق / هین مکش او را به خورشید عراق‏

تا فسرده می بود آن اژدهات / لقمه‏ ى اویى چو او یابد نجات‏

مات کن او را و ایمن شو ز مات / رحم کم کن نیست او ز اهل صلات‏

کان تف خورشید شهوت بر زند / آن خفاش مرده‏ ریگت پر زند

می کشانش در جهاد و در قتال / مردوار اللَّه یجزیک الوصال‏

چون که آن مرد اژدها را آورید / در هواى گرم و خوش شد آن مرید

لاجرم آن فتنه‏ ها کرد اى عزیز / بیست همچندان که ما گفتیم نیز

تو طمع دارى که او را بی جفا / بسته دارى در وقار و در وفا

هر خسى را این تمنا کى رسد / موسیى باید که اژدرها کُشد

صد هزاران خلق ز اژدرهاى او / در هزیمت کشته شد از راى او

حتما بخوانید:  وجود و قدرت از دیدگاه هایدگر و فوکو (1)

 

مثنوی معنوى، دفتر سوم، ۳۸۵-۳۸۹



مطالب مرتبط


نظر شما چیست؟

اولین نفر باشید

avatar
700