عشق در نگاه اول : مقدمه

عشق در نگاه اول : مقدمه

عشق در نگاه اول : مقدمه

فکر میکنم همه به طرزی پنهانی، عشق در نگاه اول را باور داریم. این عقیده که: «اگر عشق، عشق حقیقی باشد، همان لحظه ی اول که او را ملاقات کردیم، خواهیم دانست.» ممکن است انواع دیگری از عشق نیز وجود داشته باشند. اما بر طبق این افسانه ی عشقی، «عشق حقیقی» عشقی است که مثل رعد و برق شما را ذوب کند.

به یاد می آورم دختر جوانی بودم و این افسانه را برای اولین بار شنیدم، انتظار لحظه ای را می کشیدم که به طرزی رمانتیک از خود بیخود شوم، لحظه ای که در چشمان مردی نگاه میکنم و در یک چشم به هم زدن در می یابیم که او شریک مادام العمر زندگی من است. همانطور که در ترانه ی عاشقانه ی فیلم و نمایشنامه ی معروف اقیانوس آرام جنوبی» آمده است، «انتظار غروب افسون شده ای را می کشیدم که در آن عشق واقعی خود را در آن سوی اتاقی پر ازدحام، پیدا میکنم.» هر گونه احساس دیگری کمتر از این نوع ادراک و دریافت روحی قوی، فقط تقلیدی بی مزه و احمقانه از احساسی بود که فکر میکردم همان عشق واقعی است.

مفهوم عشق در نگاه اول : افسانه ی عشقی

می توانید این نوع جذب شدن (جاذبه ی فوری) را «عشق در نگاه اول» بنامید. اگر به افسانه ی عشقی باور داشته باشید، مشکلات احتمالی زیر را خواهید داشت:
شما آن چنان به جاذبه ای که بین شما به وجود آمده است می پردازید که از بررسی دیگر قسمت های رابطه باز می مانید. .

عشق در نگاه اول : مقدمه

مثالی از عدم بررسی سایر قسمت های فرد

اسکیپ یک تهیه کننده ی موفق است که مارسيا، حسابدار بیست و هفت ساله را در یک عروسی ملاقات می کند. اسکیپ گفت: «اولین فکری که به ذهنم خطور کرد این بود که: خدای من او چقدر زیباست. من با این زن ازدواج خواهم کرد. آن شب احتمالأ رمانتیک ترین شب زندگی ام بود. عصر تابستانی زیبایی بود. عروسی در یک پاسیوی سرباز بود. مارسیا حتی دسته گل عروس را گرفت و همه به شوخی می گفتند زن و شوهر بعدی ما خواهیم بود.»

ظرف چند هفته، ما با هم نامزد شدیم و یک روز مارسیا به من گفت که میخواهد زودتر ازدواج کنیم. من گفتم به فرصت بیشتری احتیاج دارم و نمی خواهم که عجولانه عمل کنم. اما او مرا تحت فشار قرار داد تا این که یک روز به من اولتیماتوم داد: با من ازدواج کن وگرنه نامزدی ام را با تو به هم خواهم زد.»

من می دانستم که یک جای کار می لنگد، چون اصلا خوشحال نبودم. اما هر وقت که در این باره فکر می کردم، صدایی در سرم میگفت: چطور می تواند همسر بدی باشد. آن هم با آن احساسی که وقتی او را دیدی، نسبت به او داشتی؟» «مرتبة به اوایل که دیوانه اش بودم می اندیشیدم و با خود می گفتم که: نگرانیهایم به دلیل عدم تمایل من به رشد کردن است. بنابراین با او ازدواج کردم.»

از اسکیپ پرسیدم: آیا هنوز هم با هم زندگی می کنید؟» او با لبخندی تلخ به من جواب داد: «من مارسیا را پس از دو سال ترک کردم. واقعیت این است که رابطه ی ما در واقع یک روز بیشتر طول نکشیده بود. به این معنا که مارسیا زیبا بود، اما بسیار هم عصبانی بود و با خشم خود مرا کنترل می کرد و زیاد هم مشروب می نوشید که باعث تکرار اوقات تلخیها و عصبانیت هایش می شد. زندگی ام با او کمی طولانی شده بود. چون به احساساتم شک داشتم و مدام به این موضوع فکر میکردم که در ابتدا چقدر همه چیز خوب و مطلوب بود. تصویر رمانتیکی که برای خود ساخته بودم، به مراتب زیباتر از واقعیت بود. تان را دارد

اسکیپ یک قربانی افسانه ی عشقی بود. او در پشت احساسات قوی اش نسبت به مارسيا پنهان می شد و از ناحیه این تأثیرات رویایی، رابطه اش را تغذیه می کرد، به جای این که واقعیت را بپذیرد. . .

 

حتما بخوانید:  عشق در نگاه اول : تعریف عشق

آیا شما یک «معتاد عشق در نگاه اول» هستید؟

به شروع های آنچنانی معتاد می شوید و فرصتهای دیگر را برای عشق واقعی و پر دوام از دست می دهید. الکسیا یک زن سی و شش ساله ی ریزنقش و جذاب بود که یک مغازه ی لباس بچه داشت. یک روز پیش من آمد تا درباره ی ازدواجش باکنت تصمیم بگیرد. الکسیا این طور شروع کرد: «اعتراف میکنم که انتخاب هایم در گذشته خیلی خوب نبوده اند. به نظر می رسد که به مردهایی پر زرق و برق و مهیج که آخر سر هم به من خیانت می کنند یا مرا ترک می گویند و یا به نوعی به من صدمه می زنند، علاقمند می شوم. این مردها در ابتدا خیلی جذاب به نظر می رسند، به طوری که شدیدا عاشق میشدم و سپس یک دفعه صدمه میدیدم.»

«پارسال ترجیح دادم که برای همیشه قید ازدواج را بزنم تا این که با کنت ملاقات کنم. او پسر خالهی یکی از دوستان خوب من است و چند نفر از ما تصمیم گرفتیم آخر هفته ها را با هم بگذرانیم. من از همان روز اول از کنت خوشم آمد، اما هیچ وقت به ازدواج با او فکر نمی کردم. چون او به درد من نمی خورد. ما واقعا دوستان خانوادگی خوبی شدیم. بعضی اوقات تلفنی با هم حرف میزدیم. خیلی چیزها را که هرگز به کسی نمیگفتیم، با یکدیگر در میان می گذاشتیم. هفته ای یک بار به هم زنگ می زدیم و بیشتر جمعه ها به کوهستان می رفتیم.»

 

حتما بخوانید:  رشد تکلم در کودکان و اختلال در گفتار آنها

پیشنهاد ازدواج…

ناگهان یک روز وقتی که از کوهستان برمیگشتیم، کنت جلو آمد و به من پیشنهاد ازدواج داد. من شوکه شده بودم. به خود گفتم نباید با او ازدواج کنی. او دوست توست، اما از این کار او خوشم آمد. کنت مرا نگاه کرد و اعتراف کرد که ماه ها میخواسته است به خواستگاری من بیاید. او همچنین گفت که به من علاقه مند شده است.»

من از الکسیا پرسیدم: «چه احساسی داشتی؟»
او جواب داد: «واقعا گیج و هیجان زده شده بودم. ترسیده بودم. کنت قرار بود یک دوست باشد، نه یک همسر. من نمی توانم تصور کنم که او شوهرم باشد.»

پرسیدم: «تصور تو از شوهر آینده ات چیست؟»
الکسیا در حالی که به طرز کنایه آمیزی به این سؤال پاسخ میداد، کمی شرمگین به نظر می آمد: «چطور بگویم؟ تصور من از شوهر آینده ام مردی است که مرا یک دل نه صد دل عاشق خود کند و باعث شود که سر از پا نشناسم و دوباره دلم را بیاورد.»
گفتم: «الکسیا، رابطه ات با کنت سالم به نظر می آید. من فکر می کنم که تو نمیدانی عشق سالم چگونه احساسی است.»

الکسیا آن چنان به افسانه ی «عشق در نگاه اول» باور داشت که احساسات در حال رشدش نسبت به کنت را باطل می پنداشت. او نمی توانست باور کند، چیزی که ظرف پنج دقیقه ی اول ملاقاتش با کسی او را «کله پا» نکند، عشق باشد. نظیر بسیاری از معتادان عشق در نگاه اول» الکسیا نمی توانست عشق راستینی را که میان او و کنت در حال شکل گیری بود، شناسایی کند و اولین رابطه ی سالم زندگی اش را خراب کرده و از دست داد.

 

معتادان به «عشق در نگاه اول» بیشتر نقاط ضعف شخصیتی فرد را جستجو کرده و چشمانشان را به روی تمام نکات مثبت او می بندند.

 

در مطلب بعدی اشتباهی که به عنوان عشق در نگاه اول رخ میدهد را مورد بررسی قرار خواهیم داد.

 

 

منبع: کتاب آیا تو آن گمشده ام هستی؟ ؛ نویسنده: باربارا دی آنجلیس ؛ ترجمه شده توسط: هادی ابراهیمی ؛ انتشارات: نسل نو اندیش

Print Friendly, PDF & Email

نظر شما چیست؟

avatar
700