درماندگی وجودی

با خانواده به سفر شمال رفته بودیم ، در یک روز گرم و آروم تابستان ، طرفای ظهر با همسر و دو فرزندم برای تفریح و وقت گذرانی به ساحل نزدیک ویلایمان رفتیم ،ساحل زیبا و موج های آرام دریا …

 اول پاچه ی شلوارها را بالا زده و آهسته ، آهسته جلوی موج هایی که به آرامی به سمت مان می آمدند،  ایستادیم. پاهایمان خیس میشدند و از همین حالت لذت می بردیم ، هنوز با آب مانوس نشده بودیم و از خیس شدن می ترسیدیم ، کم کم با خیس کردن همدیگر و شوخی کردن تمام لباس هایمان خیس شد و حالا میتوانستیم به طور کامل وارد آّب شویم. من ، دختر کوچکترم را بغل کردم و با هم به دل دریا رفتیم، هر از چند گاهی او را به مدت خیلی کم در آب رها میکردم و تا شروع به جیغ زدن میکرد ، دوباره بغلش می کردم و کلی می خندیدیم، پسرم نیز در نزدیکی ساحل با دیگر بچه های هم سن و سالش مشغول آّب بازی و شنا کردن بود و همسرم هم در شن های ساحل نشسته بود و من را می پایید تا دخترمان را اذیت نکنم و گاه، گاه فریاد می زد که از ساحل دور نشید، خطرناکه ! ممکنه تو جریان های آبی گیر بیفتید ! مواضب باش … .

ساحل روز نسبتا” شلوغی را می گذراند . خانواده ها و جوانان زیادی برای گذراندن یک روز خوب به ساحل آمده بودند و با همین شلوغی جو با نشاطی به ساحل بخشیده بودند . از بازی های کنار ساحل مثل شن بازی و ساخت قلعه و تنیس بگیرید تا قایق سواری و … همه در حال خوش گذرانی بودند. وقت ناهار نزدیک می شد. من به ساحل برگشتم و با همسر خانوم مشغول تدارک غذایی شدیم که کم و بیش از قبل آماده کردن بودیم و دخترم ، مریم هم کنار ما سرگرم کندن زمین و درست کردن یک حصار برای جایی که ما نشسته بودیم ، شده بود . علی هم با جمع زیادی از بچه ها حسابی درگیر بازی بود. صدایش می زنم : علی زیاد از اینجا دور نشید ، کمی دورتر فسار آب زیاد میشه ، حواستون باشه، به بقیه بچه ها هم بگو … و سرسرسی جواب میدهد که : بله پدر حواسمون هست ! بچه که نیستیم …

من و همسر خانوم در زیر نور لذت بخش خورشید و شن های گرم و نرم ساحل نشسته ایم و یاد خاطرات دوران نامزدی می کنیم که چقدر بیرون می رفتیم و دو نفری غذا می خوردیم. ناهار کم کم آماده شده است که من نگاهم را به دریا می برم تا علی را پیدا کنم و برای خوردن غذا صدا بزنم ! در اولین نگاه علی و بچه های همراهس را پیدا نکردم ، اطراف ساحل را نگاه کردم و اثری از بچه ها نبود ، ناگهان متوجه آن سوی ساحل شدم که انگار در حال ازدحام بود و مردم به آن سمت میرفتند ! ته دلم خالی شد !؟ چه شده ؟  با شنیدن صدای فریاد مردم و کمک خواستن آنها مطمئن شدم که اتفاقی افتاده ، بی اختیار و با سرعت به آن سمت ساحل دویدم و از لا به لای مردم خودم را به نزدیک آب رساندم ، غرثق نجات ها و گارد ساحلی با بچه ها در حال حرف زدن بودند و ار آنها به طور دقیق محل بازی کردنشان و اتفاقی که افتاده است را می پرسیدند، نگران به دنبال علی بودم که دیدم با گریه در حال تعریف کردن ماجرا یرای یکی از غرثق تجات هاست ، با عجله به سمتش رفتم و پرسیدم چی شده علی ؟!   ”  بابا … داشتیم بازی میکردیم … من دنبال محسن بودم … داشت میرفت به سمت اسکله که یکدفعه… دیگه ندیدمش ، بعدش .. بعدش… گم شده انگار …. ”  من با نارحتی زیادی علی را در آعوش گرفتم و به او دلداری دادم که چیزی نیست ، محسن را پیدا می کنند ، گریه نکن علی ! به آقایون درست گفتی آخرین بار کجا دیدیش ؟ ” آره بابا … همونجا که الان قایق هست ! همونجا…”

حتما بخوانید:  کودکان طلاق

من با مسئولین صحبتی کردم و اجازه دادند که علی را از صحنه ی حادثه دور کنم ، علی هم چنان با استرس و نگرانی ، با من درباره ی محسن و بازی کردنشان صحبت می کرد که به قلعه ای که مریم برای خانوادیمان درست کرده بود رسیدیم ، به همسرم با ایما و  اشاره فهماندم که چه شده و از او خواستم تا علی را آرام کند و خودم به نزدیک ساحل برگشتم ، مادر محسن را دیدم که از فرط ناراحتی حالت طبیعی اش را از دست داده بود و داد میزد که به بچه اش کمک کنند و به مامورین التماس می کرد تا کاری کنند، پدر محسن با قایق یکی از محلی ها به دریا رفته بود ، تا بچه اش را پیدا کند ، فضا خیلی سنگینی شده بود و مردم کم کم  باور میکردند که قضیه جدی است و شاید محسن هرگز پیدا نشود، بعضی از خانم ها دور مادر محسن را گرفته بودند و او را آرام میکردند، بعضی دیگر برای پیدا شدن محسن دعا میکردند و دیگر صدای مردم بلند شده بود …

حتما بخوانید:  نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش

لحظات بسیار تلخی بود ، از حرکت ناگهانی قایق ها به یک سمت میشد حدس زد که چیزی پیدا کرده اند…

با ناراحتی و حیرت بسیار دیدیم که جسدی را از آب گرفتند و از ته دل میخواستم که جنازه زنده باشد و گار د ساحلی بتواند کاری کند، غریق  نجات ها به ساحل آمدند و مردم را دور می کردند تا یک فضای خالی برای قایق حامل محسن درست کنند، قایق به ساحل رسید و پزشکان ستحل محسن را گرفتند ، پدر محسن هم که تازه به ساحل برگشته بود ، داد میزد که ” بیچاره شدم ، بدبخت شدم، ای واااای…

به نزدیک پزشکان رفت ، همه ی مردم حیران و مضطرب بودند … بعد از ثانیه ای پدرش فریاد کشید که ” ای خدا نه ! خدا نههههههه بدبخت شدم …” و با دست به سرش میزد که بچه اش را از دست داده است ”  برای منی که پدر بودم خیلی لحظات سختی بود، نفسم بالا نمی آمد و اشکم سرازیر شده بود . مادر محسن خودش را میزد و شن های  ساحل را به موهایش می کوبید ، خودش را سرزنش مکیرد که چرا مواظب فرزندش نبوده است به شدت خودش را می زد ، گویی میخواست به سخت ترین شکل  خودش را تنبیه کند …

صحنه ی دلخراشی بود، فکر می کردم که چه فرقی بین علی ما و محسن بود که یکی از آنها دیگر در بین ما نبود و ته دلم از اینکه علی  زنده بود خرسند بودم. پدر و مادر محسن ، بدجوری خودشان را مقصر می دانستند و همدیگر را سرزنش می کردند ،کاری از دست آنها بر نمی آمد، حتی اگر مواظب هم بودند، این اتفاق می افتاد و حتی این خطر تمام بچه هایی که در دریا بازی میکردند و خیالشان راحت بود که خانواده از دور مرافبشان هست را تهدید میکرد

خیلی فضای دلگیری شده بود … اگر این اتفاق برای خانواده ی ما افتاده بود  من چه میکردم !؟ به سمت بچه ها و همسرم رفتم و آنها را تنگ در آغوش گرفتم، خدا را شاکر بودم که این بلا سر ما نیامده بود ، به پدر و مادر محسن فکر میکردم که خودشان را عامل مرگ فرزندشان می دانستند و فکر میکردند که اگر بیشتر مراقب بودند این اتفاق نمی افتاد ولی این طور نبود و کاری از دست کسی برای نجات محسن بر نمی آمد…

 نویسنده : وحید تقی پور

Print Friendly, PDF & Email


مطالب مرتبط


نظر شما چیست؟

avatar
700