حقیقت به از خیال!!!

مسلمان ،جهود ، ترسا و یک بشقاب حلوا

جهودی و ترسایی و مسلمانی رفیق بودند. در راه حلوایی یافتند. گفتند:- بی‌گاه است. فردا بخوریم. و این اندک است. آن کس خورد که خواب نیکوتر دیده باشد.غرض آن بود که مسلمان را حلوا ندهند. مسلمان نیمه‌شب برخاست و جمله حلوا را بخورد.بامداد عیسوی گفت: دیشب عیسی فرود آمد و مرا بر کشید به آسمان.جهود گفت: موسی مرا در تمام بهشت برد.مسلمان گفت: محمد آمد و مرا گفت ای بیچاره یکی را عیسی برد به آسمان چهارم و آن دگر را موسی به بهشت برد. تو محروم بیچاره برخیز و این حلوا را بخور.آنگه من برخاستم و حلوا را خوردم.گفتند: والله خواب آن بود که تو دیدی آن ما همه خیال بود و باطل!! (مثنوی معنوی مولانا)

Print Friendly, PDF & Email


مطالب مرتبط


حتما بخوانید:  شرح حال مختصر

نظر شما چیست؟

avatar
700