تنوع طلبی

جلسه اول:

مراجع دخترخانمی ۲۲ساله و پرسنل یکی ازدستگاه های دولتی می باشد. دربدو ورود بسیارخوش برخوردواجتماعی به نظرمی رسید وقبل ازاینکه حتی به خودفرصت آشنایی بامن یا محیطش رابدهد، شروع به صحبت نمودوبا طرح این سؤال تکراری که بایدازکجا شروع کنم؟ وکمی مکث ،صحبت خودرا ازسرگرفت.

مراجع علت مراجعه خودرا، دمدمی مزاج بودن عنوان کرد، اینکه چیزی روخیلی دوست دارم وبرای به دست آوردنش خیلی تلاش می کنم اما وقتی به دستش میارم خیلی زود جذابیتش رو برام ازدست می ده.  مثلاً اینکه دوست پسرم رو یک وقتهایی خیلی دوستش دارم اما یک وقتهایی هم اصلاً نمی تونم تحملش کنم، هیچ وقت راضی نیستم. الان هم باهاش کات کردم. راستش مشکل اصلی من اینه که نمی تونم بایک نفرباشم. دوست دارم باهمه رابطه داشته باشم، ازهمون بچگی هم همین طوربودم با پسرها رابطه ام خیلی بهتربود همیشه با پسرها بازی می کردم وبازی هام پسرانه بود. کلاً رابطه ام باپسرها وجنس مذکرخیلی بهتره، ازاین قضیه ناراضی هستم که چرا مرد نشدم

مشکل دیگرم هم اینه که هیچی روبه آخرنمی رسونم(مثل کلاس زبان، ورزش و…). هرچیزی که طولانی مدت باشه برام خسته کننده است. درضمن باازدواج مشکل دارم. فکرمی کنم با ازدواج محدود می شم، اهداف زیادی دارم که با ازدواج نمی تونم به اونها برسم. به نظرم می تونم استاد خوب، مدیرموفق یا یک معمارخوب باشم اما به نظرم ازدواج برام مانع ایجاد می کنه، واین فکرازاین جا به نظرم رسید که تمام کسانی روکه زود ازدواج کردن می بینم، همه ازاین مسأله شکایت دارن که چرا زودازدواج کردن؟ من هم نمی خوام مثل اونها همیشه بااین فکردرگیرباشم و خودم روسرزنش کنم. یکیش همین پدرم یاخواهرم و… توی فامیل زیاد داریم. یک علت دیگرش هم اینه که به جنس مذکر بی اعتماد شدم، مخصوصاً درمورد مسائل جنسی که اصلاً برام قابل درک نیست.همه دروهله اول دوستی،رابطه می خوان، بدون اینکه حتی به خودشون فرصت بدن طرفشون روبشناسن، به همین خاطرتصمیم گرفتم با سینا که باهاش پنج سال دوست بودم ازدواج کنم اماهرکاری کردم نتونستم تصمیم قطعی بگیرم. حتی موضوع به خواستگاری هم کشید ولی دیدم نمی تونم.با اینکه می دونستم سینا من روبه خاطرخودم می خواد ومثل دیگران نیست. خیلی همدیگر رو دوست داشتیم ولی دیدم این به نفع هردومونه، مخصوصاً سینا، نخواستم بیشترازاین بهش ضربه بزنم. برام خیلی کارها می کرد،خیلی پشتیبانم بود.به هم خیلی وابسته بودیم،اصلاً بهتره بگم مثل زن وشوهربودیم. چه ازنظرمالی چه احساسی حتی در روابطمون، دقیقاً مثل زن وشوهربودیم. من ۱۸ ساله بودم ودوست پسرم۱۹ ساله که باهم آشنا شدیم.خیلی پسر ساده ومهربونی بود.،اون حیفه بامن بمونه چون من تکلیفم با خودم معلوم نیست، باهرکس دیگری به جزمن بود موفق ترمی شد.همیشه اون روبا بقیه مقایسه می کنم. دوست پسرم تنها کسی بودکه من رو به خاطرخودم می خواست، نه صرفاً رابطه. مثلاً با یکی دوست شدم، همون جلسه اول ازم رابطه خواست بعدازاون هم دیگه من رو رها کرد با اینکه بهم گفت من رو برای ازدواج می خواد، این بودکه فهمیدم سینا یه چیزدیگه است.اصلاً به لحاظ جنسی هم سرد شدم.

وقتی نظرش رو درمورد روابط جنسی آزاد پرسیدم پاسخ دادکه: برام مهم نیست درضمن چون درکودکی اسکیت می کردم ویک بارخیلی شدید زمین خوردم. وقتی به پزشک مراجعه کردم دکترگفت به لحاظ فیزیولوژی اصلاً مثل دخترهای دیگه این عضودر بدن من شکل نگرفته است.

البته به نظرم تظاهر می کردکه برایش مهم نیست، اماچون وقت روبه اتمام بود وممکن بوداگربیشترازاین به این مسئله بپردازم باعث حساسیت ومقاومتش شود، ترجیح دادم درجلسات آتی به بررسی این مطلب بپردازم

جلسه دوم:

دراین جلسه باتوجه به اینکه درجلسه قبل به نظرم رسیدکه برخلاف نظری که خودمراجع داشت درمورد اینکه داشتن روابط جنسی برایش زیادمهم نیست، این مسأله برایش بسیارمهم است. به همین دلیل بهتردیدم غیرمستقیم گذشته وی را مورد بررسی قراردهم.

با احتیاط ازخانواده اش سؤال کردم ازمادر،پدر،خواهروبرادر صحبت کردیم تا به افراد فامیل یا غریبه ای که ممکن بود باآنها تماس داشته باشد رسیدیم. بدین صورت بودکه فرضیه دوم درذهنم شکل گرفت وآن هم اینکه روابط دوستی اورا باجنس مخالف بررسی کنم.

البته ناگفته نماندکه خودمراجع نیز بدون هیچ مقاومتی،همکاری می کرد.این بودکه ازاولین دوستی وروابطش صحبت کرد واینکه اولین روابط دوستی خود را در۱۳ سالگی شروع کرده است، آن هم باپسری ۲۶ ساله به نام علی که به شدت اورا دوست داشته اما روابط آنها تنها تلفنی بوده وشایدچندین قرارملاقات، که درنهایت علی به اوخیانت کرده وهمزمان هم بادخترعمه وی دوست می شودوهم با دخترهمسایه شان که با دخترهمسایه رابطه برقرار می کند ودخترهم به ملاقات مراجع می آید وبه اوالتماس می کند تا دست ازسرعلی بردارد چون او مجبوراست که باوی ازدواج کند. درنهایت مراجع نیزقید علی را می زند وازآن به بعد وارد روابط متعدد دوستی با دیگران می شود تا اینکه در۱۸ سالگی با سینا آشنا می شود که با اوپنج سال دوست بوده است.اینجا بودکه وقتی به موضوع سینا رسیدیم خیلی ناراحت شد،وخودمراجع به این مسئله اشاره کردکه اولین بارباسینا رابطه جنسی راتجربه کرده وبرخلاف جلسه قبل که اظهارمی کرد این مسائل وروابط برایم مهم نیست برعکس این قضیه برایش بسیارمهم است. حتی باناراحتی ازروزی صحبت کرد که سینا اورابه منزلش دعوت کرده که باهم صبحانه بخورندوچون چندباربه منزل سینا رفته بوده، نگران این مسئله نبوده که مسئله ای برایش پیش بیاید  اما  وقتی هم باسینا به دکترمراجعه می کند ومتوجه می شود که چه اتفاقی برایش افتاده خیلی ناراحت می شودوگریه می کند اما ازآن جایی که سینا براین عقیده بوده که با اوقصد ازدواج دارد به اودلداری می دهد واینکه جای هیچ نگرانی نیست وبعدازاین قضیه دائم باسینا ارتباط داشته تا اینکه سینا تصمیم می گیردبا اوازدواج کند اما مراجع نمی پذیرد( که البته به صحت این موضوع شک دارم).

دراین جلسه متوجه شدم که مراجع نسبت به مسئله ای که برایش به وجودآمده نه تنها بی تفاوت نیست بلکه تمام زندگیش را نیز تحت الشعاع قرار داده تاجایی که حتی تصمیم داردبه خارج ازکشور مهاجرت کنداما می داند آنجاهم شرایط قابل قبولی ندارد که حمایت مالی ،شغلی یاتحصیلی شود.درضمن این مسئله نیز برایم مسجل شدکه اینکه ازدواج رامحدود کننده می داندنیز شایدبه دلیل مشکل پیش آمده باشد. این جلسه نیزخاتمه یافت و ادامه آن به جلسه دیگر موکول شد.

Print Friendly, PDF & Email


مطالب مرتبط


حتما بخوانید:  افسردگي

نظر شما چیست؟

avatar
700