تحلیل فیلم سولاریس (solaris)

تحلیل فیلم سولاریس (Solaris)

تحلیل فیلم سولاریس (Solaris)

سولاریس، فیلمی رازآلود

فیلم سولاریس؛ فیلمی سرشار از ابهام و رازآلودگی است. سرشار از مضامین فلسفی و انسانی. فیلمی عجیب که بیننده را دائماً به فکر کردن و توجه به ریزترین مسائل زندگی دعوت می کند.

ممکن است در نیم ساعت یا یک ساعت ابتدای فیلم سولاریس ، احساس کنیم همه چیز مبهم است. چیز قابل درکی وجود ندارد. حتی شاید این احساس پس از پایان فیلم همراه ما باشد. مثلاً با خود فکر کنیم صرفاً یک فیلم تخیلی بود.

فیلم سولاریس ساخته کارگردان و نویسنده مشهور روسی، «آندری تارکوفسکی» است. سولاریس بر مبنای رمانی فسلفی-علمی-تخیلی با همین نام (Solaris) ساخته شده است. این رمان اثر «استانیسلاو لم» به سال ۱۹۶۱ می باشد.

تمام صحنه های فیلم، و جزئیات آنها، معنادار و قابل تأمل است. بله، همین صحنه های مبهم و به ظاهر بی ربط!

ترکیبی از فلسفه، هنر، معنویت، عشق، مرگ، خانواده، انسان، علم و … را می توان در دیالوگ ها و تصاویر یافت.

تحلیلی که در ادامه می آید تنها بخش کوچکی از مفاهیم فیلم سولاریس است که از دیدگاه نویسنده اهمیت دارد. قطعاً مضامین گسترده تر و عمیق تری وجود دارد.

هرکس درخور نیازها و چالشهایش با زندگی می تواند از سولاریس برداشتی متفاوت داشته باشد.

تحلیل فیلم سولاریس (solaris)

مشخصات فیلم سولاریس

کارگردان: آندری تارکوفسکی

سال تولید: ۱۹۷۲

مدت زمان: ۱۶۵ دقیقه

محصول کشور: اتحاد جماهیر شوروی

زبان: روسی

خلاصه داستان فیلم سولاریس

در سیاره ای دوردست، اقیانوسی است به نام اقیانوس سولاریس. اقیانوسی بسیار عجیب. دانشمندان یک ایستگاه فضایی را به دور این سیاره به چرخش در آورده اند. قصد آنها پژوهش و کاوش اقیانوس سولاریس است. هر کس به این اقیانوس نزدیک می شود افکار و احساساتی بسیار عجیب پیدا می کند. چیزهای عجیبی می بیند و به مرز دیوانگی می رسد.

در ابتدای فیلم، در این ایستگاه فضایی سه دانشمند زندگی می کنند که مشغول مطالعه و آزمایش هستند.

کریس کلوین، شخصیت اول فیلم، روانشناس است. او از سمت یکی از دانشمندان ایستگاه فضایی سولاریس پیغام کمک دریافت می کند.

کریس به این سیاره و ایستگاه فضایی دوردست سفر می کند. به محض ورودش با آشفتگی، ابهامات و صحنه های شگفت انگیز مواجه می شود. کریس سردرگم است.

او می بیند یک نفر از سه نفر دانشمند، خودکشی کرده است.

پس از مدتی سیر در این استگاه عجیب، کریس به خواب می رود. او بعد از بیدار شدنش، همسر از دست رفته اش را زنده در اتاقش می بیند! سالها پیش هری، همسر کریس، از دنیا رفته است. اکنون چطور زنده شده است؟ او از کریس چه می خواهد؟

تحلیل فیلم سولاریس (solaris)

ماجرای فیلم بیش از همه حول چالشها و مسائل ارتباطی کریس و هری می چرخد. همچنین رابطه کریس و دو دانشمند و رابطه دانشمندان و موجودات عجیب و غریب ایستگاه سولاریس نیز اهمیت دارد.

در این بین مکالمات و نمادهای ارتباطی فیلم، حرفها برای گفتن دارد.

حتما بخوانید:  معرفی 10 فیلم وجودی

درآمدی بر تحلیل فیلم سولاریس

کمک کننده است اگر برای تحلیل سولاریس، به دیگر فیلم های تارکوفسکی، نگاهی بیاندازیم. ارتباطات انسانی، مفاهیم وجود انسان و مبانی فلسفی و معنوی در فیلم های او مشهود است.

اگر با عینکی به این فیلم بنگریم که مفاهیم زیر را در بر می گیرد، چه بسا مضامین عمیقی دستگیرمان شود. جلوتر توضیحات بیشتری ارائه خواهدشد.

  • انتخاب کردن (انتخاب کریس برای تغییر گذشته در زمان حال، انتخاب هری برای ماندن یا رفتن (مرگ و زندگی)، انتخاب هر کدام از دو دانشمند در مقابل وقایع عجیب و غریب ایستگاه سولاریس).
  • مرگ (مرگ هری و پذیرفتن مسئولیت مرگ او (توسط کریس)، مردن ها و زنده شدن های پیاپی هری، توجه به نماد زایش و بهبودیِ (هر زخم و آسیبی)، در مقابل نبود زوال و مرگ در ایستگاه سولاریس).
  • بازگشت (بازگشت به گذشته، بازگشت به خودِ اصیل، بازگشت به آرمان ها و احساسات اصیل، بازگشت به زمین به گونه ای متفاوت از پیش، بازگشت به آنچه در گذشته نیمه تمام رهایش کردی و اکنون فرصتی برای بازسازی آن به دست آوردی).
  • پذیرفتن مسئولیت (کریس مسئولیت گذشته اش را به طور جدی بر عهده می گیرد؛ مسئولیت مهمانی را که فراخوانده است (هری). در مقابل دانشمندی که نماد علم زدگی است، و بی مسئولیتی او).
  • جدال علم- احساس و اخلاق (هری از نظر علمی معنا ندارد، اما اخلاقاً و احساساً موجودیتی کاملاً پررنگ دارد).

تحلیل فیلم سولاریس (solaris)

نمادها و اسطوره ها

سولاریس به زیبایی نمادها و اسطوره ها را پررنگ نشان می دهد. نماد عشق (عشق کریس و هری)، نماد یا حتی اسطوره مادر (مادر کریس)، نماد رؤیا و تخیّل (تخیل هرکس از زندگی در مقابلش مجسم می شود.)، نماد جاودانگی.

اگر در دنیایی زندگی می کردیم که تصورات و رؤیاها تا به این حد در دسترس و مجسم بودند، هرآنچه می خواستیم ظهور پیدا می کرد، چه می شد؟!

کریس و خاطرات گذشته

در ابتدای فیلم، کریس فردی خشک و بی احساس است. با سفر به سولاریس، سیر در گذشته و از نو مواجه شدن با افراد مهم زندگیش، احساساتش بیدار می شود.

کریس این بار، در گذشته ای که اکنون حاضر شده، تصمیماتی متفاوت از پیش می گیرد. او زندگیش را با تصمیمات جدیدش، با احساسات زنده شده اش، دگرگون می کند.

گذشته در زندگی حال… مسئله ای است قابل تأمل. آیا می توان گذشته را بازسازی کرد؟! این سؤالی جدی است که به ویژه در روان درمانی نیز به آن پرداخته می شود. کریس به کمک اقیانوس سولاریس، گذشته خود را برگرداند. هری، همسرش که خودکشی کرده بود، دوباره ملاقات کرد. اما این بار به گونه ای متفاوت او را ملاقات کرد. این کار اقیانوس سولاریس، می تواند شبیه به روان درمانگری باشد.

هرچند کریس در ابتدای ملاقات با هری، ترسیده بود. از او می گریخت. اما کمی بعد، او را پذیرفت. گذشته اش را پذیرفت.

کریس، از تصورش و از گذشته اش مراقبت می کرد. دائم نگران هری بود و به او سر می زد. کریس در نهایت توانست با وجود هری و زندگی گذشته اش آشتی کند.

چه بسا کریس، به گذشته اش در اکنون (هریِ حال حاضر) شرافت نیز بخشید (به مفهوم فلسفی آن). چنانچه در دیالوگ های پایانی فیلم این چنین می گوید: [هری] احساس می کرد واقعاً دوستش ندارم. اما حالا دوستش دارم.

تحلیل فیلم سولاریس (solaris)

سولاریس، کریس و ارتباط با همسرش

فرض کنید جای کریس بودید. گذشته شما برگشته. عزیزی که مرده است، دوباره زنده شده. مقابل شما حاضر شده. چه واکنشی داشتید؟

ما نسبت به یادآوری خاطرات تلخ گذشته چه واکنشی نشان می دهیم؟

عموماً از آن می گریزیم. شاید از دوباره تجربه کردن آن می ترسیم. شاید اینگونه از خودمان در برابر تلخی ها دفاع می کنیم.

کریس نیز به نظر می آمد دیگر طاقت مردن (خودکشی) هری را ندارد. این تلخ ترین اتفاق زندگی اش بوده. اما هری بازگشته. او چندین بار همان کار گذشته را تکرار می کند. خودکشی می کند. گذشته کریس تکرار می شود.

اما کریس گویی با هر بار مردن و زنده شدن هری، فردی دیگر می شود. احساساتش آشکار و آشکارتر می شود. کریس جرئت مواجهه با روابط پیشینش را دارد. این جرئت تحسین برانگیز است.

تحلیل فیلم سولاریس (Solaris)

این بار، کریس از رابطه اش با هری فرار نمی کند. هر بار از او دور می شود، بازمی گردد و از رابطه اش و از هری (وجدان خودش) مراقبت می کند.

در روان درمانی، پرداختن به این مسائل بسیار اهمیت دارد: گذشته حاضر در اکنون، رؤیاها و خواسته ها. چیزهایی که در اقیانوس سولاریس مجسم می شود.

اقیانوس سولاریس با این کار عده ای را به مرز دیوانگی می کشاند. اما عده ای را گویی روان درمانی می کند. این به انتخاب خود شخص است؛ دیوانه شود یا از بندهای گذشته و حالش رها شود؟

ترک دوباره هری

در انتهای فیلم، بار دیگر هری کریس را ترک می کند. اما این ترک کردن، هرگز مثل قبل نیست.

تحلیل فیلم سولاریس (Solaris)

کریس پخته تر شده. هری با محبت انتخاب کرده او را ترک کند. گویی هر دو، کریس و هریِ دیگری شده اند. با گذشتن از میان رنجها و آشفتگیها. این همان بلوغ کریس و گذشته زندگی اوست.

کریس در انتهای فیلم جمله عجیبی می گوید: آدم به کسی محبت داره که میدونه از دستش میده!

گویی کریس اکنون ارتباط عجیب بین محبت و مرگ را لمس کرده است.

حتما بخوانید:  نوستالژی از ابزار روان درمانگری است.

کریس و رابطه با پدر و مادرش

رابطه کریس با پدرش پیش و پس از سفر به سولاریس، متفاوت است.

کریس در ابتدای فیلم، فردی سرد و بی احساس است. اما پس از بازگشتش به زمین، تغییر محسوسی کرده.

رابطه کریس با مادرش نیز قابل توجه است. مادرش در اواخر سکونتش در سولاریس، مجسم می شود. گویی مادر، او را از افکار آشفته و زندگی سختش، می رهاند. شاید بتوان گفت نقش مادری را ایفا می کند. نقش مادری یا همان حیات بخشی، دادن زندگی دوباره. کریس دوباره زنده می شود. مادر او را آرام می کند. از کثیفی ها (از رنج و غم) رها می کند.

تحلیل فیلم سولاریس (solaris)

دو دانشمند دیگر در سولاریس؛ سارتوریوس و اسناوت

در این ایستگاه عجیب و غریب، دو دانشمند دیگر هستند؛ سارتوریس و اسناوت.

سارتوریوس به نظر می آید بسیار علم زده است. او در ارتباط با دیگران بی رحمی عجیبی از خود نشان می دهد. موجوداتی که سارتوریوس با تصوراتش مجسم کرده، آدم هایی کوتوله هستند.

این آدم های کوتوله می تواند نمادی از آرزوهای کوچک سارتوریوس باشد. او نمی تواند با آدمها (و موجوداتی که فراخوانده است) ارتباط انسانی برقرار کند. ارتباطی که هم سطح است، نه از بالا به پایین. او همانطور که با انسان ها ارتباط بالا به پایین دارد، انسان هایی کوتوله فراخوانده است.

سارتوریوس نماد انسان بی احساس و کوتاه آرزو است. او، کریس را که تمام زندگیش با عشق و درگیری ش با مرگ و خاطراتش معنا پیدا می کند، مسخره می شمارد.

سارتوریوس (خطاب به کریس): «آیا خیلی کار می کنید؟ انگار به غیر از یک رابطه عاشقانه با همسر سابقتون هیچ چیز دیگه ای نظرتون رو جلب نمیکنه. تمام روز رو …»

این می تواند انتقاد به گروهی از انسانها باشد که زندگی شان فقط با کار و علم معنا پیدا کرده. برای عشق، مرگ، خاطرات گذشته، چالش با خودشان و روابط نزدیکشان ارزشی قائل نیستند!

تحلیل فیلم سولاریس (solaris)

اسناوت و دانشمند مُرده

اسناوت؛ گویی هنوز روح انسانی در او بیدار است. اما بسیار می ترسد. جرئت تغییر و روبه رو شدن با مسائل مهم را ندارد. اسناوت، هنگامی که هری پس از خودکشی چندباره اش در حال زنده شدن است، می گوید: «من نمیتونم این همه مردن و زنده شدن رو ببینم.» او فضا را ترک میکند. گویی جرئت کریس را ندارد.

نکته دیگر این است که اسناوت و سارتوریوس نمی خواهند بخوابند. برخلاف کریس که می خوابد و در هر بار خوابیدن کسی یا چیزی مجسم می شود. گویی این دو دانشمند از خوابیدن ترس دارند. اما کریس خوابهایش را راست می گیرد. خواب هایش را دنبال می کند.

همچنین آن دانشمندی که خودکشی کرد، جای تأمل دارد. آیا او خود را از بند وجدانش، تصوراتش از گذشته و اشتباهات گذشته اش، رهانید؟ آیا او خودکشی را به عنوان رهاننده از بندهایش انتخاب کرد؟

کدام هری؟!

هری به راستی کیست؟ آیا همان هری که از دنیا رفته بازگشته؟ یا این هری صرفاً در ذهن کریس است؟ آیا این هریِ تصور کریس، با هری واقعی متفاوت است؟

تحلیل فیلم سولاریس (Solaris)

هری مجسم شده، اگر همان تصور کریس از هری واقعی باشد، ویژگی های خاصی دارد. هری بسیار به کریس وابسته بود. او دائماً محبت و توجه کریس را طلب می کرد. او از تنهایی می ترسید. مستقل نبود.حرکات کودکانه و لطیف او قابل توجه است. پابرهنه بودنش. سادگی ش. برای مثال نشستن او روی دسته مبل. اینها چه می گویند؟

همین هری مجسم شده، کم کم تغییر می کند. او توانست مستقل شود. توانست انسان شود. به عبارتی تصور کریس از هری واقعی، رشد پیدا کرد.

من-تو یا من-آن در فیلم سولاریس

به راستی تصور ما از نزدیکانمان چقدر با خود واقعی شان مطابقت دارد؟ آنها کسی هستند که ما برداشت می کنیم؟ یا خودشان موجودیت دارند؟ این پرسش به ویژه در مورد اشخاص گذشته که در اکنون متصور می شویم، مهم است.

هری دائماً می پرسید: من کیستم؟ آیا او صرفا خیال کریس بود؟ یا خود حقیقت داشت؟ انسانی دارای احساسات. انسانی دارای حق انتخاب. انسانی مستقل.

گویی هری به مرور احساس پیدا کرد و انسان شد. او به شدت گریه می کند. او در افکارش غرق می شود. سیگار می کشد. هرچند افکارش تصاویر ثابت هستند و متحرک نیستند، اما قادر به فکر کردن است. هری نشانه های انسانیت از خود بروز می دهد.

اگر او وجدان کریس باشد، چه بسیار رشد کرده. در واقع شاید این کریس باشد که رشد کرده و تصور انسانی از نزدیکانش پیدا کرده. برخلاف ابتدای فیلم که بی احساس است.

شاید این نقدی عمیق باشد به انسان هایی که نزدیکانشان را صرفا موجودات ساخته ذهن خودشان می دانند. شبیه به سارتوریوس.

آنان برای دیگران موجودیت جداگانه و مستقل قائل نیستند. در واقع دیگران تا جایی وجود دارند که به درد من بخورند.

این همان اصطلاح من-آن «بوبر» فیلسوف است. من-آن یعنی رابطه من با دیگران همچون یک انسان (من) با یک سری اشیاء (آن) است.

تحلیل فیلم سولاریس (Solaris)

رابطه من-تو

کریس وقتی از دردها و رنجهایش نجات یافت که هری را به رسمیت شناخت. احساساتش را دید و پذیرفت. او دید که هری خود انتخاب کرد که از پیشش برود (بمیرد).

کریس آن زمان نجات یافت که به هری علاقه مند شد. در انتهای یک ساعت دوم فیلم (یک ساعت و ۵۴ دقیقه) هری میپرسد: چرا او (هری واقعی) خودکشی کرد؟ کریس پاسخ می دهد: چون فکر می کرد دوستش ندارم. ولی حالا دارم!

شاید بتوان گفت رابطه کریس و هری در اواخر ملاقاتشان، بیشتر شبیه توصیف من-تو بوبر می باشد.

آیا در رابطه ما با نزدیکانمان، حق حیات برایشان قائلیم؟ احساساتشان را به رسمیت می شناسیم؟ تصور ما از آنها چقدر با خود واقعیشان مطابقت دارد؟

جالب است که هری در اواخر ملاقات، خود بین هری واقعی و هری از دیدگاه کریس، تمایز قائل است.

روابط من-تو و من-آن بوبر به زیبایی در این فیلم نشان داده شده. تنها کریس است که از نگاه انسانی به مهمانان می نگرد. و آن دو دانشمند همچون شیء به مهمانان می نگرند؛ طبق گفته هری در صحنه دو ساعت و دو دقیقه.

تحلیل فیلم سولاریس (Solaris)

بازگشت به زمین

برگشتن از سولاریس به زمین؛ این برای کریس سخت بود. در آخرین مکالمه اش با هری گفت: من در همینجا می مانم و با تو زندگی می کنم.

اما هری دیگر نیست. کریس به زمین بازمی گردد. گویی از میان تجربه هایی ناب و عالی جدا گشته. دوباره زندگی را می خواهد از سر گیرد. اما این بار متفاوت از پیش.

اکنون کریس آنچنان به پدرش می نگرد گویی سالها او را ندیده است (دیدن به معنای حقیقی). گویی پدرش را دوباره به او داده اند.

کریس به زمین بازگشت. زمین و خانه ای که اکنون در دل اقیانوس سولاریس است! شاید او ظاهرا به زمین نزول کرده، ولی گویی همچنان در سولاریس است.

صحنه آخر فیلم خانه کریس را در قلب اقیانوس سولاریس نشان می دهد. صحنه ای که بسیار امیدوار کننده است. چرا که کریس در آنجا بود که توانست خود واقعی ش را بازیابد.

حتی چهره کریس در ابتدا و انتهای فیلم متفاوت است. پس از بازگشت به زمین، چهره ای کاملا گشوده و رهاشده از عصبیتها و آرام دارد. در ابتدای فیلم، چهره ای سرد و شاید بی روح.

تحلیل فیلم سولاریس (solaris)

فضای فیلم سولاریس

در این فیلم به وفور با صحنه مه آلود و ابرهای رونده مواجه می شویم. شاید این مه، نمادی از مبهم بودن زندگی، ابهام و رازگونه بودن وجود انسان است.

در نیمه ابتدایی فیلم، با فضاهای متضادی رو به رو می شویم. فضایی کاملاً طبیعی؛ خانه ای در دل دشتی سبز، باران، رود، سبزه، بازی کردن کودکان در فضای آزاد… از طرفی فضایی کاملاً شهری؛ شلوغی، ماشین، بزرگراه های وسیع و چند طبقه، آسمان خراش ها، زندگی تکراری و روزمره…

کارگردان مدتی نسبتاً طولانی بر هر کدام از این فضاهای متفاوت تمرکز می کند. طوری که ممکن است برای مخاطب سؤال شود چرا بر هر صحنه اینقدر مکث دارد؟!

شاید قصد، دیدن و درک این فضاهای متضاد است. شلوغی شهر، عجله و تکرار زندگی در شب و روز در مقابل لطافت، طراوت، زیبایی و آرامشی که طبیعت به انسان القا می کند.

تحلیل فیلم سولاریس (Solaris)

موسیقی فیلم سولاریس

موسیقی این فیلم همانند صحنه های فیلم حالت ابهام و رازآلود دارد.

قطعه ای که در صحنه های مختلف فیلم تکرار می شود، قطعه ای از آهنگساز بزرگ قرن هجدهم میلادی «یوهان سباستین باخ» می باشد. عنوان این قطعه، در زیر آمده است.

Ich ruf zu dir, Herr Jesu Christ (I call to You, Lord Jesus Christ)

به راستی که این آهنگ مناسب این فیلم است. فضای رؤیاگونه و سرشار از آرزوی این قطعه، همخوانی جالبی با ماجرای سولاریس دارد. ترکیب این موسیقی و صحنه های رؤیایی سولاریس، احساسات عجیب و عمیقی را در بیننده صدا می زند.

Print Friendly, PDF & Email


مطالب مرتبط


نظر شما چیست؟

avatar
700