تحلیل روانشناختی فیلم دختر گمشده (Gone Girl)

تحلیل روانشناختی فیلم دختر گمشده (Gone Girl)

زمان تقریبی مطالعه : ۱ دقیقه

تحلیل روانشناختی فیلم دختر گمشده (Gone Girl)

 

فیلم دختر گمشده: قدرت زنانگی

«همه ی ما در اوایل شکل گیری یک ارتباط کلاهبرداری میکنیم ، ما طوری رفتار میکنیم تا فردی را عاشق خودمان کنیم و سعی میکنیم تمامی زوایای شخصیتمان را به او نشان ندهیم. ما به اون نشان نمیدهیم وقتی چند سال دیگر این نقاب دروغین از صورتمان بیفتد ، ممکن است چه بلاهایی سر یکدیگر بیاوریم.» اینها حرف های تامل برانگیز گلیگان فلین ، نویسنده ی رمان دختر گمشده در مورد شکل گیری ایده اصلی رمان اش است. حال در نظر بگیرید نوشته های کسی که تا این حد سیاه می اندیشد توسط فیلمساز تاریکی ها یعنی «دیوید فینچر» به تصویر کشیده شود.نتیجه ملغمه ای از شخصیتها و کنش های تیره و تاری میشود که تا مدت ها ذهن را درگیر میکند.

 

فیلم دختر گمشده ، به دنبال کالبد شکافی روابط زناشویی عصر حاضر در بستر داستانی ابسور و معمایی است. فیلم درباره ی این است که ما چگونه ویژگی های ناسازگارانه شخصیتمان را به روابطمان تزریق میکنیم و موجب فروپاشی آن میشویم. ویژگی های شخصیتی ای که به زعم نویسنده رمان سعی در پنهان کردن آن ها داریم اما از کودکی به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه و به واسطه ی تربیت یا طبیعت در ما رسوب میکنند. هدف این متن ، استخراج روانشناختی همین ویژگی ها است که دیوید فینچر در این فیلم آن ها را با دقت و صحت تحسین برانگیزی در دل شخصیت های فیلم پرداخت کرده است.

تحلیل روانشناختی فیلم دختر گمشده (Gone Girl)

حتما بخوانید:  تحلیل فیلم wild از دید رواندرمانی

«پرده ی اول: داری به چی فکر میکنی؟»

نیک دان (بن افلک) از شهر کوچکی در ایالات میزوری و از خانواده ای متوسط به نیویورک آمده و در یک مجله ی مردانه مطلب مینویسد. در خلال دیالوگ های فیلم میفهمیم پدرش در کودکی رابطه ی گرم و دوستانه ای با او نداشته است. همین موضوع میتواند ریشه ی رفتار ضد منبع قدرت و لجبازانه ش باشد. نیک مشخصا از تحت کنترل بودن بیزار است و اگر چنین احساسی کند بی درنگ واپسروی میکند و از کوره در میرود.

هنگامی که در دوره ی بیکاری است به انجام بازی های دیجیتالی میپردازد. وقتی همسرش از او انتقاد میکند ، ناخودآگاه وی را به زمین پرتاب میکند و هنگامی که کارآگاه راندی بانی (کیم دیکنز) خبر مثبت بودن آزمایش بارداری همسرش به او را میدهد ، بی مهابا لیوان در دستش را به زمین میکوبد. از منظر اریک برن و نظریه ی تحلیل روابط محاوره ای ، اینگونه رفتار ها خبر از وجود تیپ شخصیتی کودک طغیانگر و ناسازگار میدهد. نیک نقش کودک سرکش را خوب ایفا میکند و در هر واکنشش یک حس لجبازی بچگانه نهفته است زیرا از کودکی آموخته که در مقابل هر قدرتی (پدر به عنوان ابژه قدرت در کودکی) بایستد و خودنمایی کند.

خودشیفته ، کمالگرا و کنترلگر. شاید سه کلید واژه ی اصلی برای ورود به شخصیت ایمی الیوت(رزاموند پایک) همین ها باشند. او زیبا و باهوش و از خانواده ای سطح بالا از تمام لحاظ است.تک فرزند است و به همین دلیل اغلب اوقات در مرکز توجه بوده و از طرفی والدینش همیشه او را مجبور کرده اند در اوج باشد ؛ زیرا الهام بخش آنها در نوشتن سری کتاب های کودکانه «ایمی شگفت انگیز» بوده است.

اما شخصیت رویایی داخل کتاب همیشه بهتر از ایمی واقعی بوده و این امر باعث شده او همیشه نسبت به شخصیت خیالی مورد نظر والدینش احساس حقارت و خودکمتر بینی داشته باشد. همین احساس کهتری و حقارتی که ایمی از کودکی به دلیل مقایسه ی بی حد و امان خودش با ایمی داخل کتاب احساس میکرده ، باعث شده همیشه در تلاش باشد تا به کودک مورد علاقه ی والدینش نزدیک شود از همین رو با نگاه آدلری میتوان گفت او رگه هایی از رقابت جویی و تخاصم فرزندان اول و عقده برتری/حقارت را در خود دارد.

ایمی رابطه ی خوبی با پدر و مادرش دارد ولی آنها همواره در حال کنترل و اجبار ایمی هستند تا او را بیشتر به کتابشان نزدیک کنند. ایمی زندگی سخت و تحت سلطه ای داشته است. اریک برن میگوید کودک از طریق مکانیسم همانند سازی ویژگی های والدینش را کسب میکند و در بزرگسالی از خود بروز میده. از آنجایی که ما از شدت سلطه جویی والدین ایمی باخبریم ، میپذیریم که ایمی میتواند ویژگی های یک فرد کنترل گر و سلطه جو را در خود پرورش داده باشد و البته در نهایت میبینیم این میل به استبداد و خودسری تا آنجا پیش میرود که مایه های ماکیاولیایی می یابد.

«پرده دوم: چه احساسی داری؟»

داستان یک خطی دختر گمشده تقریبا چنین چیزی است: زنی خیانت دیده سعی دارد با اجرای نقشه ای بی نقص از شوهر خیانت کارش انتقام بگیرد. با نگاهی رادیکال و مطلق به مقوله اخلاق و مسئله خیانت به همسر ، نیک بی شک فرد پلید و بی توجهی است که افشای عشق ممنوعه اش میتواند عامل اصلی از خود فروپاشی ایمی باشد. اتفاقا جالب اینجاست که ۶۰ دقیقه ی اول فیلم دقیقا با همین رویکرد پیش میرود ؛ یعنی نیک را به عنوان ابژه سراسر شر به ما معرفی میکند. مردی که نه تنها از مفقود شدن همسرش غمگین نیست ، بلکه در وضعیت بغرنج کنونی نمیتواند از اعیاشی های شبانه اش دل بکد. اما بعد از گره گشایی فیلم در مورد زنده بودن ایمی و نقشه ی شیطانی او ، نگاه فیلم سوبژکتیو ، پدیدارشناسانه و انسانی شده میشود.

حال با همین تغییر نگاه ، خیانت نیک به همسرش نه تنها ناشی از خباثت او نیست بلکه کاملا طبیعی است. در این شکی نیست که خیانت در هر صورت یک امر ناصواب و غلط است اما اگر رخداد های قبل از آن خیانت را در مثلث عشق استرنبرگ جایگذاری کنیم میفهمیم که این عمل ناشی از زیاده خواهی یا زنبارگی نیک نیست ، بلکه ناشی از طبیعت اوست. استرنبرگ معتقد است عشق کامل در چرخه ای از تعهد، صمیمیت و روابط جنسی در گردش است. حال اگر هر یک از این چرخ دنده ها لطمه ببیند و نتواند کار خودش را به درستی انجام دهد ، رابطه از هم می پاشد.

در مورد نیک و ایمی این چرخه درست کار میکند و مشکل ندارد اما وقتی آنها به دلیل بحران مالی سال ۲۰۰۸ ایالت متحده و البته نگهداری از مادر سرطانی نیک از نیویورک به میزوری نقل مکان میکنند تمام معادلات رابطه شان به هم میریزد. ایمی همیشه مرکز محبت و توجه اطرافیانش بوده اما بعد از برگشتن نیک پیش خانواده اش ، دیگر مثل سابق مرکز توجه نیست.

ایمی آنقدر کمالگرا و خودشیفته است که نمیتواند خردورزانه این بحران را پشت سر بگذارد و پیش خود فکر میکند به یک چیز بی مصرف و دورانداختنی تبدیل شده است. او برای رهایی از این احساس، رو به کنترل و بهانه گیری از نیک می آورد. در نتیجه ایمی و نیک صمیمیت گذشته را از دست میدهند و این امر روابط زنشویی شان را سرد میکند. وقتی این دو ضلع مثلث (صمیمیت و رابطه جنسی) فرو بریزند ، ناگزیر ضلع دیگر (تعهد) از بین میرود و مردی که به واکنش های لجبازانه شهره است ، حالا با برقراری رابطه با دختری جوان به همسرش خیانت میکند.

حتما بخوانید:  تحلیل فیلم تعادل/ EQUILIBRIUM

«پرده آخر: ما چه بلایی سر همدیگر می آوریم؟»

به داستان یک خطی فیلم برمیگردیم و البته نقشه ی انتقام جویانه ی ایمیِ خیانت دیده. نقشه ای وسواس گونه که شش ماه وقت صرف طرح ریزی اش شده است. این نقشه کاملا با شخصیت ایمی جور در می آید. کمالگرایانه ، بی عیب و نقص و ناگریز. نقشه ای که البته با یک حرکت احمقانه ی خود ایمی و دزدیده شدن پول هایش نقش بر آب میشود و چرخ فلک او را نزد دسی(نیل پاتریک هریس) می برد.

رفتار های مالکانه ی دسی عاشق پیشه نسبت به ایمی و البته حضور نیک در یک برنامه ی تلویزیونی ،در نهایت منجر به اتفاق شوم و هولناکی میشود که خباثت ذاتی دیوانه وار و بعد روان پریش شخصیت ایمی را برملا میکند و بی اغراق او را به عنوان خبیث ترین شخصیت چند سال اخیر سینمای جهان در ذهن سینما دوستان تثبیت میکند.

دیوید فینچر در مصاحبه ای درباره ی فیلم دختر گمشده گفته است: «در یک نمایش خصوصی فهمیدم که بینندگان بعد از تماشای فیلم به دو تیم طرفدار ایمی و طرفدار نیک تبدیل میشوند. اگر شما معتقدیدکه برای حفظ یک رابطه هر کاری اعم از دروغ ، دزدی ، تهمت و حتی قتل نیز جایز است ، باید بدانید که شما در تیم طرفداران ایمی هستید! »



مطالب مرتبط


نظر شما چیست؟

اولین نفر باشید

avatar
700